جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٢ - غزل ٤١٩ ز دست كوته خود زير بارم
راهنماييهاى آنان گوش فرا ندادم، و دستم از معارف تهى ماند، و به مقصد نرسيدن مرا ديوانه خواهد نمود.
در جايى به خود نويد رسيدن به كمال را داده، و مى گويد:
|
يوسفِ گمگشته باز آيد به كنعان، غم مخور |
كلبه احزان شود روزى گلستان، غم مخور |
|
|
اين دل غمديده، حالش بِهْ شود، دل بد مكن |
وين سر شوريده باز آيد به سامان، غم مخور |
|
|
حال ما در فرقت جانان و ابرامِ رقيب |
جمله مى داند خداىِ حال گردان، غم مخور[١] |
|
|
ز چشم من بپرس اوضاعِ گردون |
كه شب تا روز، اختر مى شمارم |
|
اى اهل طريق از منى كه حال فناء، خوابم را ربوده و ديده دلم باز شده و ملكوت عالم را مشاهده مى نمايم، احوال گردون را بپرسيد، تا پرده از اسرار عالم بردارم و بگويم كه چگونه به آنها مى نگرم.
و يا مى خواهد بگويد: از منى كه عمرى از كمالات كوتاه مانده، از اوضاع عالم بپرسيد كه چگونه به آن مى نگرم و در چشمم سياه است، و شب تا صبح در انتظار رسيدن به كمالات ستاره مى شمارم.
در جايى مى گويد:
|
گر بُوَد عمر، به ميخانه رَوَم بار دگر |
بجز از خدمت رندان، نكنم كارِ دگر |
|
|
گر مساعد شودم دايره چرخِ كبود |
هم بدست آورمش باز به پرگار دگر |
|
|
هر دم از درد بنالم، كه فلك هر ساعت |
كندم قصد دلِ زار به آزار دگر[٢] |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٥، ص ٢٣٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٣، ص ٢٣٥.