جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠١ - غزل ٤١٩ ز دست كوته خود زير بارم
ابتداى اين غزل خواننده را توجّه مى دهد به اينكه: خواجه را فراق و يا تهيدستى در سلوك بدين گفتار واداشته؛ امّا بيت چهارم و ابيات ديگر شاهد بر آن است كه:
خواجه كمالى را دارا بوده و بالاتر از آن را طلب مى نموده، محو و فنا را حالًا داشته، صحو و بقاء باللَّه را طلب مى كرده. بهر صورت، دو احتمال در اين غزل وجود دارد و مىتوان گفت خواجه از شدّت علاقهاش به رسيدن به كمال انسانيّت، به پريشان گويى در اين اشعار مبتلا گشته. مىگويد:
|
ز دستِ كوتهِ خود زير بارم |
كه از بالا بلندان شرمسارم |
|
|
مگر زنجير مويى گيردم دست |
وگرنه سر به شيدايى بر آرم |
|
دستم از مقام صحو بعد المحو و بقاء بعد الفناء، به علّت ملكه نشدن مقام مخلصيت (به فتح لام) كوتاه است، و در حالى قرار گرفتهام (يعنى ديدن فناء فعلى و اسمى و صفتى و ذاتى) كه نمى توانم مراعاتِ ادب عبوديّت را در پيشگاه جمال و كمال دوست بنمايم، و اظهار خوف و خشيت و فقر و عبوديت را آن گونه كه بايد، در مقابلش داشته باشم. خلاصى من از اين شرمسارى بدان است كه زلف و كثرات حضرت ربوبى مرا دستگيرى كنند، و با كثرت، در كثرت، وحدت ببينم؛ وگرنه اين حال فنايى و محوىِ ناتمام، مرا شيداى كوه و بيابان خواهد كرد.
و يا مى خواهد بگويد: از بالا بلندان (انبياء و اولياء :) شرمسارم، كه به