جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٥ - غزل ٤١٨ روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مى كنم
و يا مى خواهد بگويد: ايّامى است طريقه خود را طريقه اهل سلوك و كمال قرار دادهام، تا مگر كمالى را كسب نمايم و دوست مرا به قرب و انس خود بپذيرد.
در جايى مى گويد:
|
عمرى، است تا به راه غمت، رُو نهادهايم |
روى و رياىِ خلق، به يك سو نهادهايم |
|
|
تا سحرِ چشم يار، چه بازى كند، كه باز |
بنياد، بر كرشمه جادو نهادهايم |
|
|
عمرى گذشت و ما به اميدِ اشارتى |
چشمى بر آن دو گوشه ابرو نهادهايم[١] |
|
|
واعظِ ما بوى حق نشنيد، بشنو اين سخن |
در حضورش نيز مى گويم، نه غيبت مى كنم |
|
بدين سبب خدمت اهل كمال را اختيار نموده و رويّه ايشان را پيش گرفتهام، كه از سخن واعظ و خودش بوى حق نشنيدهام و حضوراً، نه پنهان، با خود او هم خواهم گفت.
در جايى مى گويد:
|
واعظان، كاين جلوه در محراب و منبرمى كنند |
چون به خلوت مى روند، آن كارديگر مى كنند |
|
|
بنده پير خراباتم، كه درويشان او |
گنج را، از بىنيازى، خاك بر سر مى كنند |
|
|
آه! آه! از دستِ صرّافانِ گوهرْ ناشناس |
هر زمان، خرمهره را، با دُر برابر مى كنند[٢] |
|
|
چون صبا، افتان و خيزان مى روم تا كوى دوست |
وز رفيقانِ رَهْ استمدادِ همّت مى كنم |
|
عاشق ديدار حضرت دوستم و چون باد صبا (كه با افت و خيز در حركت است).
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٧، ص ٣١٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٢، ص ٢٠٩.