جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٤ - غزل ٤١٨ روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مى كنم
گويا خواجه ابيات اين غزل را در ايّامى كه در نزد استاد تلمّذ مى نموده سروده.
مىگويد:
|
روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مى كنم |
در لباسِ فقر، كارِ اهل دولت مى كنم |
|
|
تا مگر در دام وصل آرم، تَذَرْوى خوشخرام |
در كمينم، انتظارِ وقت فرصت مى كنم |
|
عمرى است در لباس اهل سير و فقر، در ميخانه و مكانى كه ميگساران و سالكين و اهل كمال براى نوشيدن شرابهاى معنوى مجتمعند، خدمت ايشان مى كنم، تا مگر به بركت انوار قدسيّه آنان، مرا وصال حضرت دوست دست دهد، و از مشاهدات اسمائى و صفاتى او شكارى خوش قد و قامت را نمايم. به گفته خواجه در جايى:
|
عمرى است تا من در طلب، هر روز گامى مى زنم |
دست شفاعت هر دمى، در نيكنامى مى زنم |
|
|
بى ماهِ مِهْر افروزِ خود، تا بگذرانم روز خود |
دامى به راهى مى نهم، مرغى به دامى مى زنم |
|
|
باآنكه از خود غايبم، وز مى چو حافظ تائبم |
در مجلس روحانيان، گهگاه جامى مى زنم[١] |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٩، ص ٣٣٥.