جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٣ - غزل ٤١٨ روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مى كنم
غزل ٤١٨ [: روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مى كنم ...]
|
روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مى كنم |
در لباس فقر كار اهل دولت مى كنم |
|
|
تامگر در دام وصل آرم تذروى خوشخرام |
در كمينم انتظار وقت فرصت مى كنم |
|
|
واعظ ما بوى حق نشنيد بشنو اين سخن |
در حضورش نيزمى گويم نه غيبت مى كنم |
|
|
چون صبا افتان وخيزان مى روم تا كوى دوست |
وز رفيقان ره استمداد همّت مى كنم |
|
|
خاك كويت بر نتابد زحمت ما بيش ازاين |
لطفها كردى بتا تخفيف زحمت مى كنم |
|
|
زلف دلبر دام راه و غمزهاش تير بلاست |
يادداراى دل كه چندينت نصيحت مى كنم |
|
|
ديده بدبين بپوشان اى كريم عيب پوش |
زين دليريها كه من در كنج خلوت مى كنم |
|
|
حاش للَّه كز حساب روز حشرم باك نيست |
فال فردا مى زنم امروز عشرت مى كنم |
|
|
از يمين عرش آمين مى كند روح الامين |
چون دعاى پادشاه مُلك و ملّت مى كنم |
|
|
خسروا اميد اوج جاه دارم زين قبل |
التماسِ آستان بوسىِّ حضرت مى كنم |
|
|
حافظم در محفلى، دُردى كشم در مجلسى |
بنگر اين شوخى كه چون با خلق صحبت مى كنم |
|