جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٦ - غزل ٤١٦ ديشب به سيل اشك ره خواب مى زدم
عيسى! مرا در نزد بالش خويش [هنگام خوابيدن] بجوى، كه مرا مى يابى.) افسوس! كه از اين عمل جز محروميت نصيبم نگشت.
|
ابروىِ يار در نظر و خرقه سوخته |
جامى به يادِ گوشه محراب مى زدم |
|
|
چشمم به روىِ ساقى و گوشم به قولِ چنگ |
فالى به چشم و گوش، در اين باب مى زدم |
|
از مشاهده دوست، محروم، و از زهد خشك و عبادات قشرى هم كناره گرفته بودم، و به مراقبه خيالى جمال دوست و محراب ابروانش نشسته، و چشم به ديدار خيالش، و گوش به پيامها و نفحات شورانگيز او داده بودم، به اين فال كه شايد حضرت محبوب به عنايتى از هجرانم دور و به مشاهده خويش متنعّم سازد؛ كه فرمود:
٢٩١٣
«إحْفَظِ اللَّهَ، تَجِدْهُ أمامَكَ.»
[١]: (خدا را نگاهدار، تا او را در پيش رويت بيابى.).
به گفته خواجه در جايى:
|
به مژگانِ سيه كردى، هزاران رخنه در دينم |
بيا، كز چشم بيمارت، هزاران دُرد برچينم |
|
|
الااى همنشين دل! كه يارانت برفت از ياد |
مرا روزى مباد آن دم، كه بىيادِ تو بنشينم[٢] |
|
|
نقش خيال روى تو تا وقت صبحدم |
بر كارگاه ديده بىخواب مى زدم |
|
|
هر مرغِ فكر، كز سَرِ شاخِ طرب بِجَست |
بازش ز طُرّه تو به مضراب مى زدم |
|
آرى، با مراقبه و نفى خاطر خيالى مى توان فراق دوست را چاره نمود؛ كه:
٢٩١٤
«اعْبُدِ اللَّه، كَأَنَّكَ تَراهُ؛ فَإنْ كُنْتَ لا تَراهُ، فَإنَّهُ يَراكَ.»
[٣]: (خدا را آنچنان عبادت كن كه گويا او را.
[١]- بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٨٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٢، ص ٢٩٢.
[٣] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٧٦.