جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٧ - غزل ٤١٠ در غم خويش چنان شيفته كردى بازم
|
هر كه از ناله شبگير من آگاه شود |
هيچ شك نيست، كه چون روز بداند رازم |
|
نالههاى شبانه و طنين انداز من، نشان دهنده و فاش كننده راز عاشقى من است، و خبر مى دهد كه چرا و براى چه مى نالم.
كنايه از اينكه:
٣٢٢٨
«فَيامُنْتَهى أمَلِ الآمِلينَ! ... لَكَ تَخَضُّعى وَسُؤالى، وَإلَيْكَ تَضَرُّعى وَابْتِهالى، أسْألُكَ أنْ تُنيلَنى مِنْ رَوْحِ رِضْوانِكَ، وَتُديمَ عَلَىَّ نِعَمَ امْتِنانِكَ، وَها! أنَا بِبابِ كَرَمِكَ واقِفٌ، وَلِنَفَحاتِ بِرِّكَ مُتَعَرِّضٌ ...»
[١]: (اى نهايت آرزوى آرزومندان! ... براى توست خضوع و درخواستم، و بسوى توست زارى و نالهام، از تو خواهانم كه از راحتى و نسيم مقام رضايت به من رسانده و نعمتهايى را كه بر من نعمت نهادى پاينده دارى. هان! اينك من به درگاه كرمت ايستاده و در معرض نسيمهاى نيكى و احسانت قرار گرفتهام.)
|
گفته بودى: خبرم ده، كه ز هجرم چونى |
آن چنانم، كه ببينى و ندانى بازم |
|
اى دوست! اگر مى خواهى اثر هجران خود را در من بدانى (كه مى دانى)، آنچنان است كه نتوان آن را توصيف نمود. چنانم به ضعف و نابودى كشانيده، كه اگر عاشق خويش را ببينى، نشناسىاش. كنايه از اينكه: عنايتى فرما و از هجرم خلاصى بخش.
به گفته خواجه در جايى:
|
بى مهر رُخَت، روز مرا نور نمانده است |
وز عمر، مرا جز شب ديجور نمانده است |
|
|
من بعد چه سود، ار قدمى رنجه كند دوست؟ |
كز جان، رمقى در تن رنجور نمانده است |
|
[١]- بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.