جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤ - غزل ٣٦٣ طالع اگر مدد كند دامنش آورم به كف
باز گردم، در حالى كه درونم از نگرش [استقلالى] به آنها مصون و محفوظ مانده، و همّتم از تكيه كردن و اعتماد بر آنها برداشته شده باشد؛ كه تو بر هر چيز توانايى.)
|
از خم ابروى توام هيچ گشايشى نشد |
وه! كه در اين خيالِ كج، عمر عزيز شد تلف |
|
من مى خواستم مقصود خود را در محراب ابروانت و به عبادات خشك بيابم، غافل از اينكه با اين گونه عبادات تو را نمى توان يافت و عمر عزيزم به سر اين كار تلف شد.
در جايى مى گويد:
|
اين خرقه كه من دارم، در رهن شراب اولى |
وين دفتر بىمعنى، غرقِ مِىِ ناب اولى |
|
|
چون عمر تبه كردم، چندانكه نظر كردم |
در كُنج خراباتى، افتاده خراب اولى[١] |
|
لذا مى گويد:
|
من به خيال زاهدى گوشه نشين و طُرفه آنك |
مغبچه اى زِهَر طرف مى زندم به چنگ و دَفْ |
|
|
ابروى دوست كِىْ شود دستكش خيال من؟ |
كس نزده است از اين كمان تير مراد بر هدف |
|
با اختيار زهد خشك و گوشه نشينى كجا مى توان به وصال دوست راه يافت؟! دوستى معشوق، فطرىِ من است، و از باطن رهزن به او، و در گفتار كه: «از انزوا بيرون شو و محبوب را از طريق خود و همه مظاهر مشاهده كن.».
با گوشه نشينى، كار سالك به سامان نمى رسد. راه يافتگان به مقصود، تنها با خيال زاهدى و عبادات قشرى و كناره گيرى، به دوست راه نيافتهاند؛ بلكه با اشاره فطرت به دنبال او رفته و به خويش و حقيقت عالَم آشنا گشتهاند؛ كه: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ\*.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٧، ص ٣٨٥.