جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٣ - غزل ٤٠٨ در خرابات مغان نور خدا مى بينم
كه در وجود خويش به تو نيازمند است، بر تو راهنمايى جُست؟!).
بلكه تو را با ديده دل، و به تو مى توان مشاهده نمود؛ كه:
٢٨٧٣
«رأتْهُ القُلُوبُ بِحَقآئِقِ الإيمانِ.»
[١]: (دلها با حقيقت ايمان او را مى بينند.- نيز:
٢٩٦٩
«بِكَ عَرَفْتُكَ، وَأنْتَ دَلَلْتَنى عَلَيْكَ.»
[٢]: (به تو، تو را شناختم، و تو بودى كه مرا بر خويش رهنمون گشتى.- همچنين:
٢٨٧٥
«لَيْسَ بِإلهٍ مَنْ عُرِفَ بِنَفْسِهِ، هُوَ الدّالّ بِالدَّليلِ عَلَيْهِ.»
[٣]: (آنكس [خدائى] كه به خود شناخته مى شود آن را اله نمى توان نام نهاد- زيرا اله مألوهى هم بايد داشته باشد- اگر چيزى هم ما را به او راهنما شود باز اوست كه با راهنما به خود راهنما گشته).
در واقع با اين بيان مى خواهد بگويد: من اگر گفتم: «در خرابات مغان، نور خدا مىبينم.»، نه اين است كه با ديدن كثرات جماليّه و كماليّهات به اسماء و صفات و نور تو راه يافتم، بلكه مى خواهم بگويم: تو را و كمالاتت را به تو يافتم؛ لذا مى گويد:
|
هر دم از روى تو، نقشى زندم راهِ خيال |
با كه گويم كه در اين پرده، چه ها مى بينم؟ |
|
معشوقا! عالم خيال و طبيعت هر لحظه مى خواهند مرا با توجّه دادن به خود، از ديدن و مشاهده حقيقى و ملكوتىشان جدا سازند، و نگذارند آن گونه اى كه بايد، به نور تو به مشاهدهات پردازم، و همواره مراقب جمالت باشم. آنچه در اين پرده مىبينم نمى توانم ديگران را از آن خبر دهم.
آرى، مشاهدات سالك تا حال است و ملكه نشده، هر لحظه به رهزنى كثرات عالم طبيعت مبتلا مى گردد. به گفته خواجه در جايى:
|
اى بُرده نَرْدِ حُسن، ز خوبان روزگار |
قدت به راستى، چو سهى سرو جويبار |
|
|
الحق، وجودِ نقش و نشان دهان تو |
موهوم نقطه اى است، نه پنهان نه آشكار |
|
[١]- اصول كافى، ج ١، ص ٩٧، روايت ٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٧.
[٣] - احتجاج، ج ١، ص ٢٩٩.