جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢ - غزل ٣٦٣ طالع اگر مدد كند دامنش آورم به كف
|
من نه آنم كه به جور از تو بنالم، حاشا! |
چاكرِ معتقد و بنده دولت خواهم[١] |
|
|
طَرْفِ كَرَم ز كس نبست اين دل پر اميد من |
گرچه صبا همى بَرَد قصّه من به هر طرف |
|
كنايه از اينكه:
|
عمرى است تا من در طلب هر روز گامى مى زنم |
دستِ شفاعت هر دمى در نيك نامى مى زنم |
|
|
بى مهر ماه افروز خود، تا بگذرانم روزِ خود |
دامى به راهى مى نهم، مرغى به دامى مى زنم |
|
|
تا بو كه يابم آگهى، ز آن سايه سَرْوِ سَهى |
گلبانگِ عشق از هر طرف، بر خوشخرامى مى زنم[٢] |
|
عمرى است درِ خانه اين و آن، از اهل كمال را براى راهنمايى به مقصود خود مىكوبم، افسوس! كه تا مددى از طالع و بخت ازلىام نرسد، گشايشى و ديدارى حاصلم نخواهد شد، اگرچه قصّه عاشقى و يا گفتار عاشقانه مرا، باد صبا و يا نيكان به هر طرف ببرد.
در جايى مى گويد:
|
من از اين طالع شوريده برنجم، ور نه |
بهرهمند از سر كويت، دگرى نيست كه نيست |
|
|
نه من دلشده از دست تو خونين جگرم |
از غم عشق تو پر خون جگرى نيست كه نيست[٣] |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٩، ص ٣٣٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٠، ص ١٠٣.