جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٤ - غزل ٤٠٤ خيال روى توگر بگذرد به گلشن چشم
|
چه بودى ار دل آن ماه، مهربان بودى؟ |
كه كار ما نه چنين بودى ار چنان بودى |
|
|
به رُخ، چو ماهِ فلك، بى نظير آفاق است |
به دل، دريغ كه يك ذرّه مهربان بودى! |
|
|
ز پرده كاش برون آمدى چو قطره اشك! |
كه بر دو ديده ما حكم او روان بودى[١] |
|
|
نخست روز كه ديدم رخ تو، دل مى گفت: |
اگر رسد خللى، خون من به گردن چشم |
|
دلبرا! روز اوّلى (در روز ازل، يا در گذشته) كه ديده دلم به مشاهدهات نايل گرديد، به نابودى عالَم خيالى و عنصرى خويش آگاه شدم، و دانستم اين ديدار به فناى من دست خواهد زد، لذا دل و عالم خيالم گفت: اگر به من خلل و نقصى واقع شود، همه به گردن چشم است.
گويا باز با اين بيان مى خواهد تمنّاى ديدار و فانى شدن در مقابل ديدارش را بنمايد.
در جايى مى گويد:
|
هماى اوج سعادت به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
حباب وار براندازم از نشاط كلاه |
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد[٢] |
|
|
به بوى مژده وصل تو تا سحر همه شب |
به راهِ باد نهادم چراغ روشن چشم |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! همواره ديده به راهت دوختم و ترسان و لرزان، شب تا به صبح بيدارى كشيدم، تا شايد مشام جانم بوى وصلت را استشمام نمايد و ببينمت و بر من گذرى نمايى و به فنا و نابودىام آگاه سازى؛ عنايتى نفرمودى!.
به گفته خواجه در جاى ديگر:
|
به چشم كردهام ابروىِ ماهْ سيمائى |
خيال سبزْ خطى، نقش بستهام جائى |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٦، ص ٣٩٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.