جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٢ - غزل ٤٠٤ خيال روى توگر بگذرد به گلشن چشم
خواجه در اين غزل با بيانات عاشقانه خود اظهار اشتياق به دوست نموده و مىگويد:
|
خيال روى توگر بگذرد به گلشن چشم |
دل از پى نظر آيد به سوى روزن چشم |
|
محبوبا! چنان مشتاق ديدارت مى باشم كه اگر با ديدن مظاهر عالم، ياد جمال و كمالت در خيالم آيد، آن را طالبم، تا از اين طريق به مشاهده خيالت مشغول گردم.
به گفته خواجه در جايى:
|
خيال روى تو در كارگاه ديده كشيدم |
به صورت تو نگارى نه ديدم و نه شنيدم |
|
|
گناه چشم سياه تو بود بُردن دلها |
كه من چو آهوى وحشى ز آدمى برميدم |
|
|
به خاك پاى تو سوگند، نور ديده حافظ! |
كه بىرُخ تو فروغ از چراغ ديده نديدم[١] |
|
حال كه در اشتياق ديدارت چنينم:
|
بيا كه لعل و گهر در نثار مقدم تو |
ز كنج خانه دل مى كشم به مخزن چشم |
|
اى دوست! جلوه بنما تا از خون دل، اشك چون لعل و گهر، نثار ديدارت كنم و از شوق مشاهدهات آن را به پايت فرو ريزم.
در جايى مى گويد:
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٣، ص ٢٩٨.