جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٩ - غزل ٤٠٣ خيال روى تو در كارگاه ديده كشيدم
|
آن كه از سنبل او غاليه تابى دارد |
باز با دلشدگان ناز و عتابى دارد |
|
|
غمزه شوخ تو خونم به خطا مى ريزد |
فرصتش باد! كه خوش رأىِ صوابى دارد |
|
|
كِىْ كند سوى دل خسته حافظ نظرى |
چشم مستت كه به هرگوشه خرابى دارد[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
عافيت مى طلبد خاطرم ار بگذارند |
غمزه شوخش و آن طُرّه طرّار دگر |
|
|
هر دم از درد بنالم كه فلك هرساعت |
كُنَدم قصدِ دلِ زار به آزار دگر[٢] |
|
|
ز كوى يار بياراى نسيم صبح غبارى |
كه بوى خون دل ريش از آن تراب شنيدم |
|
اى نسيمها و نفحات سحرگاهان! واى مقرّبين درگاه دوست! از كوى جانان غبارى از خاك كُشتگان او به رسم هديه براى من بياوريد، تا شايد بويى از آنان به مشام جانم رسد و چون ايشان فانى گردم و سپس زندگى تازه اى بيابم.
به گفته خواجه در جايى:
|
صبا! اگر گذرى افتدت به كشور دوست |
بيار نفحه اى از گيسوى معنبر دوست |
|
|
وگر چنانچه در آن حضرتت نباشد بار |
براى ديده بياور غبارى از در دوست |
|
|
چه باشد ار شود از قيد غم دلش آزاد |
چو هست حافظ مسكين غلام و چاكر |
|
دوست[٣].
و يا بخواهد بگويد: غبارى بياور تا با خاكِ دلْ ريشان بنشينم، و بفهمم كه چارهام در دلْ ريشى اوست و از فراق، آن همه ننالم.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٥، ص ١١٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٣، ص ٢٣٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٤، ص ٨٦.