جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩١ - غزل ٤٠٢ خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم
|
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گَرْد |
به آن هوس كه به رسم شكار باز آيد[١] |
|
نه تنها شادان و غزلخوان، كه:
|
به هوادارى او ذرّه صفت، رقص كنان |
تا به سرمنزل خورشيد درخشان بروم |
|
آرام نخواهم نشست و در اشتياق ديدار محبوب، ذرّه صفت، شادان و رقص كنان به خورشيد جمالش خواهم پيوست.
در جايى مى گويد:
|
به پيش خيل خيالش كشيدم ابلقِ چشم |
بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد |
|
|
ز نقش بند قضا هست اميد آن حافظ! |
كه همچو سرو بدستم نگار باز آيد[٢] |
|
|
نازكان را چو غمِ حالِ گرفتاران نيست |
ساربانا! مددى، تا خوش و آسان بروم |
|
حال كه صاحبان جمال و نيكويان (دوست) را عنايتى به عاشقان و گرفتاران خود نمى باشد، و نظر ندارد از بند هجرشان برهاند، سزاوار است راهنمايان و آنان كه قافله بشر را به دوست هدايت مى كنند (انبياء و اولياء : و اساتيد) از ايشان دستگيرى نمايند، تا با خوشى و آسانى به دوست واصل آيند و از گرفتارى هجران خلاصى يابند.
به گفته خواجه در جايى:
|
تو دستگير شواى خضر پى خجسته! كه من |
پياده مى روم و همرهان سوارانند[٣] |
|
و نيز در جاى ديگر مى گويد:
|
مدد از خاطر رندان طلب اى دل! ورنه |
كار صعبى است، مبادا كه خطائى بكنى[٤] |
|
[١] ( ١، ٢) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٢] ( ١، ٢) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٨، ص ٣٢٢.