جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٣ - غزل ٤٠١ حجاب چهره جان مى شود غبار تنم
|
مرا كه منظرِ حور است مسكن و مأوى |
چرا به كوى خراباتيان بُوَد وطنم |
|
حال كه در اين عالم مى توانم به منظر و حقيقت حور و تجلّيات اسمائى و صفاتى دوست از طريق ملكوت مظاهر عالم باقى نظر داشته باشم، و در آنجا مسكن و مأوى گيرم، و: «وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ»[١]: (و نزد ما افزونتر از آن است.) را هم با «لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها»[٢]: (براى آنان هرچه بخواهند آماده است.) مشاهده كنم، چرا خود را ضايع نموده و دل به اين خراب آباد جهان فانى دهم؟!.
در نتيجه بخواهد بگويد: منى كه مى توانم در اين عالم به فطرت و حقيقت و ملكوت آنها توجّه داشته باشم و نعمتهايى كه پس از اين جهان بدست مى آيد، در اين سرا بدست آورم، چرا به نظر استقلال به مظاهر بنگرم و از توجّه به حقيقت آنها باز مانم؟ كه:
٣٢٨٤
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلآتِ الأطْوارِ، أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعَرَّفَ إلىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ حَتّى لا أجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[٣]: (معبودا! با پى در پى آمدن آثار و مظاهر و دگرگونى تحوّلات دانستم كه مقصودت از من اين است كه خود را در هر چيزى به من بشناسانى، تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.).
و به گفته خواجه در جايى:
|
كمتر از ذرّه نهاى، پست مشو، مهر بورز |
تا به خلوتگه خورشيد رسى، چرخْ زنان |
|
|
بر جهان تكيه مكن، گر قدحى مى دارى |
شادى زُهرهْ جبينان خور و نازكْ بدنان[٤] |
|
|
طراز پيرهن زَرْكِشم مبين چون شمع |
كه سوزهاست نهانى درون پيرهنم |
|
[١]- ق: ٣٥.
[٢] - ق: ٣٥.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٥، ص ٣٤٦.