جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨١ - غزل ٤٠١ حجاب چهره جان مى شود غبار تنم
عالم بشريّت و خاكى براى من زندان و قفسى است. سزاوار نيست منى با اين عظمت و برجستگى كه مُكرّم به كرامت تعليم اسماء، و معظّم به عظمتِ «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»[١]: (و از روح خود در آن دميدم.) و «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ، فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»[٢]: (سپس او را به گونه ديگرى پديد آورديم. پس بزرگ است خداوندى كه بهترين آفرينندگان مى باشد.) مىباشم، گرفتار آن باشم.
خوب است پيش از گذشتن از اين عالم، به منزلگاه قدس عالمِ
٢٨٢٥
«إنّى أَظلُّ عِنْدَ رَبّى، يُطْعِمُنى وَيَسْقِينى.»
[٣]: (بدرستى كه در سايه [رحمت] پروردگارم قرار مى گيرم و او غذايم داده و سيرابم مى سازد.- به جايگاهِ «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ، فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ»[٤]: (بدرستى كه اهل تقوى در بهشتها و جويهايى، در جايگاه صدق و راستى، نزد پادشاه مقتدر، مىباشند.) قرار گيرم.
و ممكن است بيت اشاره به موت اضطرارى باشد و بخواهد بگويد: اين قفس دنيا، جاى چون منى نيست كه مرغ آن چمنم، خوب است با مگر اضطرارى، به عالم باقى پرواز بنمايم.
|
عيان نشد كه چرا آمدم؟ كجا بودم؟ |
دريغ و درد! كه غافل ز كار خويشتنم |
|
افسوس! كه نفهميدم براى چه در اين عالم آمدم، و ندانستم مقام خلافتِ «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[٥]: (همانا من در زمين خليفه و جانشينى قرار مى دهم.) را در اين جهان مى توان بدست آورد، و به سير نزولى پايان داد و سير صعودى را شروع نمود؛.
[١]- حجر: ٢٩.
[٢] - مؤمنون: ١٤.
[٣] - بحار الانوار، ج ١٦، ص ٣٩٠.
[٤] - قمر: ٥٤- ٥٥.
[٥] - بقره: ٣٠.