جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٤ - غزل ٤٠٠ حاشا كه من به موسم گل ترك مى كنم
خواجه غزل ذيل را در آرزوى ديدار حضرت محبوب سروده، و با بيانات شيرينش تقاضاى خلاصى از روزگار فراق و انتظار عنايات حضرت دوست را داشته، مىگويد:
|
حاشا كه من به موسم گُل، تركِ مىْ كنم |
من لاف عقل مى زنم، اين كار كى كنم |
|
كجا و كِىْ عاقلان در فصل بهار و گل از بهره مندى و عيش و نوش در باغ و گلزارها خوددارى مى كنند؟ تا منى كه لاف عقل مى زنم، در بهار جوانى، و يا تجلّيات دوست، و يا ايّام وزش نفحات الهى، و يا ايّام و ليالى متبرّكه، از ذكر و ياد دوست و مشاهداتش خوددارى كنم. حاشا! اين كار، كى كنم؟ در جايى مى گويد:
|
دوستان! وقتِ گُل آن بِهْ كه به عشرت كوشيم |
سخن پير مغان است، به جان بنيوشيم |
|
|
نيست در كس كرم و وقت طرب مى گذرد |
چاره آن است كه سجّاده به مِىْ بفروشيم[١] |
|
لذا مى گويد:
|
مطرب كجاست؟ تا همه محصولِ زهد و علم |
در كارِ بانگِ بربط و آوازِ نِىْ كنم |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٢، ص ٣٠٤.