جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٠ - غزل ٣٩٩ چل سال بيش رفت كه من لاف مى زنم
باشد، بخواهد بگويد: همواره عنايات و تجلّياتش از من در سير دستگيرى مى نمود.
|
در حقِّ من، به دُرد كشى ظنِّ بد مبر |
كآلوده گشت خرقه، ولى پاكدامنم |
|
اى آن كه سخنم را مى شنوى كه مى گويم: دُرْد (به ضم دال اوّل- مىصاف روشن مى كشم! گمان مبر مرادم مِىِ انگورى است، منظورم مِىِ مشاهدات دوست مىباشد، كه خرقه زهد خشك و شرك را از من مى ستاند و به اخلاص در بندگى به تمام وجود آلودهام مى سازد. در حقيقت، اين آلودگى، پاك دامنى است كه به آن راه يافتم.
در ابيات ساقى نامهاش از چنين شرابى سخن به ميان آورده و مى گويد:
|
بيا ساقى آن آبِ آتشْ خواص |
به من ده كه تا يابم از غم خلاص |
|
|
بيا ساقى آن كيمياىِ فتوح |
كه با گنج قارون دهد عمر نوح |
|
|
بيا ساقى آن ارغوانىِ قَدَح |
كه يابد ز فيضش دل و جان فرح |
|
|
به من ده كه از غم خلاصم دهد |
نشانِ رَهِ بزمِ خاصم دهد |
|
|
بياساقى آن مى كه جان پرور است |
دل خسته را همچو جان درخوراست |
|
|
بده كز جهان خيمه بيرون زنم |
سرا پرده بالاى گردون زنم[١] |
|
|
شهباز دست پادشهم، يا رب! از چه روست |
كز ياد برده اند هواى نشيمنم؟ |
|
|
حيف است بلبلى چو من اكنون در اين قفس! |
با اين لسان عذب كه خامُش چو سوسنم |
|
چه شده منى كه در قرب دوست زندگى نموده و در عالم «الَسْتْ» به مشاهده او نايل گشته، آن گلزار را فراموش نمايم و در قفس عالم طبيعت گرفتار آيم، شايسته.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، ص ٤٤٥.