جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٧ - غزل ٣٩٨ چرا نه در پى عزم ديار خود باشم
|
هميشه پيشه من عاشقى و رندى بود |
دگر بكوشم و مشغول كار خود باشم |
|
|
بُوَد كه لطف ازل رهنمون شودحافظ! |
وگر نه تا به ابد، شرمسارِ خود باشم |
|
در گذشته همواره كارم عاشقى و از غير دوست چشم پوشيدن بود، سزاوار است همچنان به كار خود ادامه دهم تا شايد لطف ازلىاش دستگيرىام نمايد، و به خويشم راه دهد و ديدارم حاصل شود؛ وگر نه تا ابد شرمسار اعمال خويش خواهم بود كه مانع ديدارش گرديده كه: «وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ، فَمِنْ نَفْسِكَ»: (و هر بدى به تو برسد، از خود توست.).
وگر نه او را لطف و عنايت به بندگان واقعى، بى انتهاست كه: «ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ»[١]: (هر خوبى به تو برسد، از خداست.- نيز: «فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ، لَكُنْتُمْ مِنَ الْخاسِرِينَ»[٢]: (پس اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، حتماً از زيانكاران بوديد.- به گفته خواجه در جايى:
|
هرچه هست، از قامتِ ناسازِ بىاندام ماست |
ورنه، تشريف تو بر بالاىِ كس كوتاه نيست |
|
|
بر در ميخانه رفتن، كار يك رنگان بُوَد |
خود فروشان را، به كوى ميفروشان راه نيست[٣] |
|
[١]- نساء: ٧٩.
[٢] - بقره: ٦٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥، ص ٦١.