جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٦ - غزل ٣٩٧ تو همچو صبحى ومن شمع خلوت سحرم
گويا خواجه ديدارى داشته سپس به هجران مبتلا شده، با بيانات اين غزل تقاضاى ديدار دوباره را نموده و از شيفتگى خود به او سخن گفته، و در ضمن گلههاى عاشقانه نموده، مىگويد:
|
تو همچو صبحى و من شمع خلوت سحرم |
تبسّمى كن و جان بين كه چون همى سپرم |
|
آرى، خورشيد تا نور افشانى نكرده، شمع و چراغ خود نمايى دارند؛ و چون نور افشانى خورشيد ظاهر شد، شمع و چراغ را كسى اعتنا نكند، بلكه نور آنان محو در نور خورشيد خواهد بود. خواجه هم مى خواهد بگويد: اى دوست! من تا زمانى خودنمايى دارم كه جلوه ننموده باشى، و چون تو جلوه نمايى مرا اظهار خودنمايى نباشد و فناى خود و موجودات را خواهم ديد؛ كه: «وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ، لَهُ الْحُكْمُ، وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»[١]: (و با خدا معبود ديگرى را مخوان، كه معبودى جز او نيست، و هر چيزى جز روى [اسماء و صفات] او نابود است، و فرمان دادن از آن اوست، و به سوى او بازگشت داده مى شويد.).
در واقع، خواجه با اين بيان، فناء كلّى خويش را از دوست طالب است، تا از ظلمت عالم مادّه و خيال برَهَد؛ كه:
٣٢٢٢
«إلهى! تَرَدُّدى فى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المَزارِ، فَأَجْمِعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنى إلَيْكَ.»
[٢]: (بار الها! تردّد و توجّه در آثار و مظاهر موجب دورى.
[١]- قصص: ٨٨.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.