جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٣ - غزل ٣٩٦ مرا مى بينى و هر دم زيادت مى كنى دردم
نمىكشى و عشق خويش در من برافروخته تر مى سازى و باز جان تازه اى به من مىدهى، تا نابودم سازى (گويا هنوز قابل پيشگاهت نگشتهام، تا ديدارت را همواره نايل باشم.).
كنايه از اينكه: تا عاشق بكلّى از خود نرسته، معشوق هزاران جانش دهد و به عشقش مبتلا سازد، تا از خويش رسته گردد و قابل قرب درگاهش شود.
در جايى مى گويد:
|
به غير آنكه بشد دين و دانش از دستم |
دگر بگو: كه ز عشقت، چه طَرْف بربستم |
|
|
اگرچه خرمن عمرم، غمِ تو داد به باد |
به خاك پاىِ عزيزت، كه عهد نشكستم |
|
|
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت: |
كه مرهمى بفرستم، چو خاطرش خستم[١] |
|
در عين اينكه صورت كلام خواجه گله اى است، ولى از آنچه مطلوب اوست، كه سوخته شدن و فانى گشتن است، سخن مى گويد.
|
شبى دل را به تاريكىِّ زلفت باز مى جستم |
رُخت مى ديدم و جامى ز لعلت باز مى خوردم |
|
|
كشيدم دربرت ناگاه و شد در تاب، گيسويت |
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا كردم |
|
معشوقا! ياد باد آن لحظاتى كه تو را در مظاهرت و يا در خويش مى جستم، و برايم از راه ملكوتِ خود و يا موجودات جلوه نمودى، و به اسماء و صفاتت متجلّى ديدم و آب حيات بخش لعلت را مكيدم و به مشاهده ذاتىات هم نايل گشتم و در برت كشيدم، و در دام زلف و كثراتت با ديدارت چنان گرفتارم نمودى كه نمىتوانستم رهايى يابم!.
ولى اين گرفتارى نه گرفتارى بود كه كثرات از تو باز دارندم، بلكه مظاهرت در اين.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٩، ص ٢٩٠.