جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٠ - غزل ٣٩٦ مرا مى بينى و هر دم زيادت مى كنى دردم
خواجه در اين غزل گله از هجران و بىعنايتيهاى دوست نموده، و در ضمن از وفادارى و پايدارىاش در محبّت او سخن رانده، و مى گويد:
|
مرا مى بينى و هر دم زيادت مى كنى دردم |
تو را مى بينم و ميلم زيادت مى شود هر دم |
|
محبوبا! چون ديدارم مى نمايى، هر لحظه ميلم به تو زياده مى گردد، و نمى توانم جدايىات را ببينم؛ با اين همه چون به هجرم مبتلا مى نمايى و تو را مشاهده نمىكنم، و مرا مى بينى و عنايتى نمى فرمايى، هر لحظه دردم زياده مى گردد كه ديده ديدارم نيست.
در جايى در عين اينكه محبوب را از دادن مِىْ معذور مى دارد، تقاضاى ديدار او را نموده و مى گويد:
|
دلبر آسايشِ ما مصلحتِ وقت نديد |
ور نه از جانب ما، دل نگرانى دانست |
|
|
مىبياور، كه ننازد به گل باغِ جهان |
هر كه غارتگرىِ بادِ خزانى دانست[١] |
|
|
ز سامانم نمى پرسى، نمىدانم چه سَرْدارى |
به درمانم نمى كوشى، نمىدانى مگر دردم؟! |
|
معشوقا! اين چه بىمهرى است كه از تو مشاهده مى كنم. مگر خبر از من ندارى؟! و اين چه بىعنايتى است، مگر نمى دانى به چه درد و محنتى مبتلايم؟!.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٢، ص ٩٢.