جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٤ - غزل ٣٩٥ تا سايه مباركت افتاد بر سرم
خواجه در ابيات اين غزل، خبر از ديدار گذشته خود با دوست داده، و در مقام اظهار اشتياق دوباره به ديدارش بوده، مىگويد:
|
تا سايه مباركت افتاد بر سرم |
دولت، غلام من شد و اقبال، چاكرم |
|
|
شد سالها كه از سر من رفته بودبَخْت |
از دولت وصال تو، باز آمد از درم |
|
محبوبا! آن زمان كه سايه مباركت بر سرم افتاد، و بخت برگشتهام بازگشت، و به وصالت راه يافتم، به سلطنت و دولتى رسيدم، كه همه جهان را غلام خود و اقبال عزّ و شوكت را به چاكرى و به فرمان خويش مى ديدم؛ كه:
٢٧٩٤
«ما عَرفَنى عَبْدٌ وَخَشَعَ لى الّا خَشَعَ له كُلُّ شَى ءٍ.»
: (هيچ بنده اى مرا نشناخته و در برابر من خشوع ننمود، جز اينكه همه اشياء براى او خاضع و فروتن شدند.).
و يا بخواهد بگويد: محبوبا! چون در گذشته سايه مباركت را بر سرم انداختى و وصال و ديدارت را يافتم، خود را داراى همه چيز نگريستم؛ كه: « [
٣٠٩٥
إلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟ وَمَا الّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟»
[١]: ( [بار الها!] آن كه تو را از دست داد، چه چيزى را از يافت؟! و آن كه تو را يافت، چه چيزى را از دست داد؟!).
در واقع با اين بيان بخواهد اظهار اشتياق به دوست بنمايد. به گفته خواجه در جايى:
[١]- اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.