جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٧ - غزل ٣٩٤ بى تواى سرو روان با گل و گلشن چه كنم
متمركز گردان.).
و به گفته خواجه در جايى:
|
تُرك من چون جعد مشكين گِرْدِ كاكل بشكند |
لاله را دل خون كند بازار سنبل بشكند |
|
|
ور خرامان سروِ گلبارش كند ميل چمن |
سرو را از پا در اندازد دل گل بشكند |
|
|
چون نسيم صبحگاهى پرده گل بر درد |
خار غم اندر دل مجروح بلبل بشكند[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
چنان كرشمه ساقى دلم از دست ببرد |
كه با كسِ دگرم نيست روى گفت و شنيد |
|
|
ز ميوههاى بهشتى چه ذوق دريابد |
كسى كه سيب زنخدانِ شاهدى نگزيد[٢] |
|
ممكن است منظور خواجه از «گل و گلشن و غيره» در بيت، مشاهدات عالم برزخى و انوار و امورى كه سالكين در ابتدا و اواسط سلوك دارند، باشد و بخواهد بگويد: محبوبا! آنها را مى خواهم چه كنم؛ تو را طالبم.
در واقع با اين بيان گله از روزگار هجران مى كند، لذا مى گويد:
|
آه! كز طعنه بدخواه نديدم رويت |
نيست چون آينهام روى ز آهن چه كنم؟ |
|
محبوبا! آه كه بدخواه من، شيطان نمى گذارد ميان من و تو الفتى حاصل شود و از هجران خلاصى يابم، ولى چون آينه روى و هفتْ جوش (كه در نشان دادن و شفافيّت يكتاست.) ندارم تا تو را در آن تماشا كنم، با آئينه آهنين كه طعنه شيطان بدخواه، از وسوسههاى خود براى من پيش آورده چه كار دارم؟.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥١، ص ١٣٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠١، ص ١٦٩.