جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٧ - غزل ٣٩١ به تيغ گر كشد دستش نگيرم
جرعه اى از جام مشاهدات دوست برايم به رسم هديه بياور و پيرىام را به جوانى مبدّل ساز. به گفته خواجه در جايى:
|
كار از تو مى رود، مددى اى دليل راه! |
انصاف مى دهيم، كه از ره فتادهايم[١] |
|
و نيز در جايى ديگر:
|
مدد از خاطر رندان طلب اى دل! ورنه |
كار صعبى است، مبادا كه خطايى بكنيم |
|
|
سايه طايرِ كم حوصله كارى نكند |
طلبِ سايه ميمونِ همايى بكنيم[٢] |
|
|
به گيسوى تو خوردم دوش سوگند |
كه از پاى تو من سر بر نگيرم |
|
ممكن است اين بيت خطاب با محبوب باشد. مىگويد: چنانچه اى دوست! بخواهى به بىعنايتيهايت به من ادامه دهى، به مظاهر اتَمّ اسماء و صفاتت، انبياء و اولياء :، و يا همه مظاهر اسماء و صفاتت سوگند، كه دست از ارادتمندى و خضوع و خشوع و بندگى خود نخواهم كشيد، تا مرا به ديده عنايت بنگرى و از هجرم خلاصى بخشى. در جايى مى گويد:
|
من خود از آغازِ فطرت عاشق و مست آمدم |
بر نتابم رو از اين در، تا به وقتِ اندراج |
|
|
احتياج من به وصل خويشتن دانستهاى |
دوستان رادستگيرى كن به وقتِ احتياج[٣] |
|
و ممكن است اين بيت در تعقيب بيت گذشته بوده و سر سخن خواجه با پير خرابات باشد. يعنى: به مظهريّتت قسم خوردم، كه سر از آستانت بر ندارم تا جرعه اى بياشامانىام.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٩، ص ٣٢٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٨، ص ٣٢٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٦، ص ١١٣.