جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٢ - غزل ٣٨٩ به غير آنكه بشد دين و دانش از دستم
|
زاهد دهدم توبه ز روى تو، زهى روى! |
هيچش ز خدا شرم و ز روى تو حيا نيست[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
برواى زاهد خود بين! كه ز چشم من و تو |
رازِ اين پرده پنهان است و نهان خواهد بود[٢] |
|
|
چگونه سر ز خجالت برآورم بَرِ دوست |
كه خدمتى بسزا بر نيامد از دستم |
|
با آنكه در پيشگاه دوست، بندگى و خدمتى سزاوار است كه بنده را از خود بستاند و به فقر ذاتى او آگاه سازد، من چگونه شرمنده و رهين عنايات بىپايان او نباشم و وصال و ديدارش را تمنّا كنم، در حالى كه بندگى حقيقى در پيشگاهش نياوردهام. بخواهد بگويد:
٢٧٥٧
«إلهى! هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لا يَخْفى عَلَيْكَ، مِنْكَ أطْلُبُ الوُصُولَ إلَيْكَ، وَبِكَ أسْتَدِلُّ عَلَيْكَ؛ فَاهْدِنى بِنُورِكَ إلَيْكَ، وَأقِمْنى بِصِدْقِ العُبُوديَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ.»
[٣]: (بار الها! اين خوارى من است كه در پيشگاهت پيداست، و اين حالم كه بر تو پنهان نيست، از تو وصال و رسيدن به خودت را خواهانم، و به تو بر جنابت راهنمايى مىجويم، پس با نور خويش مرا به سوى خود رهنمون شو، و با بندگى راستين در پيشگاهت پا برجادار.)
|
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت: |
كه مرهمى بفرستم، چو خاطرش خَسْتَم |
|
در عشق دوست سوختم، و عمرى در ناراحتى و هجران بسر بردم. افسوس! كه او يادى از من نكرد و از آتش فراقم خلاصى نبخشيد، و با ديدارش مرهمى بر.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠١، ص ١٠٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٨، ص ١٣٤.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.