جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠١ - غزل ٣٨٩ به غير آنكه بشد دين و دانش از دستم
در جايى مى گويد:
|
هماىِ اوجِ سعادت، به بام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
شبى كه ماهِ مراد از افق طلوع كند |
بُوَد كه پرتونورى به بام ما افتد؟[١] |
|
|
بيار باده، كه عمرى است تا من از سر امن |
به كُنج عافيت از بهرِ عيش ننشستم |
|
اى دوست! عمرى است به خاطر ديدار جمال و تجلّيات و عشرت با تو، از عيش و برخوردارى از تمتّعات اين جهان كناره گرفتم. باده مشاهداتت را بر من ارزانى دار و بىنصيب از آنم مفرما. بخواهد بگويد:
٢٧٥٦
«أسْأَلُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأنْوارِ قُدْسِكَ، وَأبْتَهِلُ إلَيْكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطائِفِ بِرِّكَ، أنْ تُحَقّقَ ظَنّى بِما أؤَمِّلُهُ مِنْ جَميلِ إكْرامِكَ وَجَميلِ إنْعامِكَ، فى القُرْبى مِنْكَ وَالزُّلْفى لَدَيْكَ وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ.»
[٢]: (به عظمت [و يا: انوار] رويت [اسماء و صفات] و به انوار مقام قدست از تو مسئلت داشته، و به توجّهات و عنايتهاى رحمتت و لطائف نيكى و احسانت تو را مى خوانم كه گمانم را در باره آنچه از اكرام بزرگ و انعام زيبايت، در قرب و نزديكى در پيشگاهت و برخوردارى از نظر به تو آرزو دارم، تحقق بخشى.)
|
اگر ز مردمِ هشيارى اى نصيحتگو! |
سخن به خاك ميفكن، چرا كه من مستم |
|
اى آن كه مرا نصيحت به كناره گيرى از ميگسارى و ذكر و ياد دوست مى كنى! دست از گفتار خويش بكش و به خاكش ميانداز، كه من چنان مست ياد و عشق دوست مى باشم، كه نمى توانم سخن تو را گوش كنم و بىاعتنايى به آن خواهم كرد.
سزاوار است هشياران موعظهات را پيروى كنند. در جايى مى گويد:
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.