جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٢ - غزل ٣٨٥ باز آى ساقيا كه هوا خواه خدمتم
|
ز آنجا كه فيضِ جامِ سعادت، فروغ توست |
بيرون شدن نماىْ ز ظُلمات حيرتم |
|
معشوقا! در تاريكى و ظلمت عالم طبيعتم مگذار، كه سخت افسرده خاطرم. با فروغِ جمال و فيض ديدارت، مرا به سعادت هميشگى نايل ساز، و با جامى از شراب تجلّياتت، از حيرت و سرگردانىام نجات بخش كه:
٢٧٣٧
«إلهى! [أللّهُمَّ!] ... وَاقْشَعْ عَنْ بَصآئِرِنا سَحابَ الإرْتيابِ، وَاكْشِفْ عَنْ قُلُوبِنا أغْشِيَةَ المِرْيَةِ وَالحِجابِ، وَأزْهَقِ الباطِلَ عَنْ ضَمآئِرِنا، وَأثْبِتِ الحَقَّ فى سَرآئِرِنا.»
[١]: (معبودا! [بار الها!] ... ابر شك و ترديد را از برابر ديدگانمان برطرف، و پردههاى شك و حجاب را از دلهايمان دور ساز، باطل را از باطنمان نابود، و حق را در درون ما برقراردار.)
|
هر چند غَرْقِ بَحْرِ گناهم ز شش جهت |
تا آشناى عشق شدم، زَاهْلِ رحمتم |
|
گويا مى خواهد بگويد: من تا خود را مى ديدم، در ميان درياى گناه وجودى غوطهور، و به هلاكت نزديك بودم؛ كه:
٢٧٣٨
«مَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بِغَيْرِ نَفْسِهِ، تَحَيَّرَ فِى الظُّلُماتِ، وَارْتَبَكَ فىِ الهَلَكاتِ.»
[٢]: (هركس نفس خويش را به غير آن مشغول ساخت، در تاريكيها متحيّر گشته، و در هلاكتها فرو مى رود.)؛ امّا چون رشته محبّت دوست را به گردن افكندم و آشناى عشق شدم، شبهه نيست كه از اين گناه خلاصى، و از اهل رحمت خاصّت قرارم خواهى داد.
٢٧٣٩
«إلهى! لَمْ يَكُنْ لى حَوْلٌ فَأنْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِيَتِكَ، إلّافى وَقْتٍ أيْقَظْتَنى لِمَحَبَّتِكَ.»
[٣]: (بار الها! براى من حركت و نيرويى نبوده تا به وسيله آن از معصيت تو منتقل گردم، جز در وقتى كه براى محبّت و دوستىات بيدارم نمودى.- نيز:
٢٧٤٠
«مَعْرِفَتى- يا مَوْلاى! دَلّتْنى [دليلى] عَلَيْكَ، وَحُبّى لَكَ شَفيعى إلَيْكَ، وَأنَا واثِقٌ مِنْ دَليلى بِدَلالَتِكَ، وَساكِنٌ
[١]- بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب النفس، ص ٣٩٣.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.