جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧١ - غزل ٣٨٥ باز آى ساقيا كه هوا خواه خدمتم
خواجه در بيشتر ابيات اين غزل در مقام اظهار اشتياق به دوست بوده، و گويا پيش از اين ديدارى داشته و سپس به فراق مبتلا گشته، مىگويد:
|
باز آى ساقيا! كه هوا خواهِ خدمتم |
مشتاقِ بندگى و دعا گوىِ دولتم |
|
محبوبا! باز جلوه بنما و ببين چگونه به خدمت ايستاده، و مشتاقِ بندگى و دوام دولت و سلطنت تو را (كه دائم است.) خواهانم و به ديدارت نيازمندم؛ كه:
٢٧٣٦
«إلهى! وَإنَّ قَلْبى قَدْ بَسَطَ أمَلَهُ فيكَ، فَأَذِقْهُ مِنْ حَلاوَةِ بَسْطِكَ إيّاهُ البُلُوغَ لِما أمَّلَ؛ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.»
[١]: (معبودا! بدرستى كه قلبم آرزويش را در درگاه تو گسترده، پس از شيرينى بسط خويش به او، رسيدن به آنچه كه آرزو دارد، بدو بچشان. بدرستى كه تو بر هر چيزى توانايى.).
به گفته خواجه در جايى:
|
باز آى و دلِ تنگِ مرا مونسِ جان باش |
وين سوخته را، محرمِ اسرارِ نهان باش |
|
|
خون شد دلم از حسرت آن لعلِ روان بخش |
اى دُرج محبّت! به همان مهر و نشان باش[٢] |
|
[١]- بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.