جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦ - غزل ٣٦١ در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
در اين غزل، خواجه تمام حالات عاشقانه خود را، به حالات و اوصافى كه از شمع برداشت مى شود، تشبيه فرموده؛ چون بر پا ايستادن، سوختن، آب شدن، استقامت، نور افشانى، فنا، و غيره؛ و در نتيجه، با اين گونه بيان اظهار اشتياق به ديدار دوست نموده و مى گويد:
|
در وفاىِ عشق تو مشهورِ خوبانم چو شمع |
شب نشينِ كوىِ سربازان و رندانم چو شمع |
|
محبوبا! همان گونه كه شمع در ميان اهل دل مشهور به عاشقى و سوختن و وفادارى و پايدارى است، و تا به كلّى نسوزد و فانى نشود از پا نمى نشيند، من هم در ميان خوبان و اهل طريق چنينم. تا نسوزم و فانى نشوم، دست از تو بر نخواهم داشت. در واقع با اين بيان تقاضاى وصال مى نمايد. در جايى مى گويد:
|
ما را ز آرزوى تو، پرواىِ خواب نيست |
سر جز به خاكِ كوى تو بردن صواب نيست |
|
|
هر كو به تيغِ عشق تو شد كشته، روز حشر |
او را در آن جناب، سؤال و جواب نيست |
|
|
حافظ چو زَرْ به بوته در افتاد و تاب يافت |
عاشق نباشد آنكه چو زَرْ او به تاب نيست[١] |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩١، ص ٩٧.