جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٩ - غزل ٣٨٣ آن كه پا مال جفا كرد چو خاك راهم
در جايى مى گويد:
|
در ضمير ما نمى گنجد به غير دوست كس |
هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس |
|
|
غافل است آن كو به شمشير از تو مى پيچيد عنان |
قند را لذّت مگر نيكو نمى داند مگس[١] |
|
|
ذرّه خاكم و در كوى توام وقت خوش است |
ترسم اى دوست كه بادى ببرد ناگاهم |
|
اى دوست! چرا به خود نبالم كه مرا به بندگى خود پذيرفته اى و در پيشگاهت مقامى خوش دارم كه
٢٧٢١
«الهى كَفى بىعزّاً أنْ اكونَ لَكَ عبداً وَكَفى بى فَخْراً أنْ تَكوُنَ لى رَبّاً الهى أنْتَ لى كما احِبُّ فَوَفِّقْنى لِما تُحِبُّ.»
[٢]: (بار الها همين مرا بس كه بنده تو باشم، و همين افتخار كفايتم مى كند كه تو پروردگارم باشى! تو آنچنانى كه دوست مى دارم، پس مرا آنچنان كن كه دوست مى دارى.) از آن بيم دارم كه تند باد حوادث و پيشامدهاى روزگار از اين نعمت پر ارزش و مقام و منزلت والا (يعنى بندگى) جدايم كند.
و ممكن است معنى اين باشد كه: من ذرّه خاكى هستم، و انس با تو را خوش مىدارم، ترسم از آن است كه نسيمهاى رحمتت به نيستى و نابودىام كشد.
و در واقع با اين بيان، اظهار اشتياق به وصال و فناء خود مى نمايد.
|
صوفىِ[٣] صومعه عالَم قُدسم، ليكن |
حاليا ديرِ مُغان است حوالتْ گاهم |
|
كنايه از اينكه:
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٤، ص ٢٤٩.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٩٤، از روايت ١٠.
[٣] - يكى از مواردى كه خواجه،« صوفى» را به معناى« صفوت» نه« پشمينه پوش» استعمال نموده، اينجاست.