جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١١ - غزل ٣٧٥ خوش خبر باش اى نسيم شمال
يا ابْنَ عِمْرانَ! لَوْ رَأَيْتَ الَّذينَ يُصَلُّونَ لى فِى الدّياجى وَقَد مَثَّلْتُ نَفْسى بَيْنَ أعْيُنِهِمْ! يُخاطِبُونى وَقَدْ جَلَيْتُ عَنِ المُشاهَدَةِ، وَيُكَلّمُونى وَقَدْ عَزَزْتُ عَنِ الحُضُورِ، يا ابْنَ عِمْرانَ! هَبْ لى مِنْ عَيْنَيْكَ الدُّمُوعَ وَمِنْ قَلْبِكَ الْخُشُوعَ، وَمِنْ بَدَنِكَ الخُضُوعَ، ثُمَّ ادْعُنى فى ظُلَمِ اللَّيْلِ، تَجِدْنى قَريباً مُجيباً.»
[١]: (اى موسى! دروغ مى گويد كسى كه مى پندارد دوستدار من است، ولى وقتى كه [تاريكى] شب او را فرا مى گيرد، از [ياد] من به خواب مى رود. اى پسر عمران! اى كاش! مىديدى آنان را كه در تاريكيهاى شب براى من نماز مى گذارند، در حالى كه خود را در برابر چشمانشان نمايان و ممثّل نمودهام، با من به گفتگو مى پردازند، در حالى كه از مشاهده منزّه هستم، و با من سخن مى گويند، در حالى كه از حضور [در نظرشان] به دورم. اى پسر عمران! از چشمانت اشك، و از قلبت خشوع و از بدنت خضوع و فروتنى به من بده، سپس مرا در تاريكيهاى شب بخوان، كه مرا نزديك به خود و اجابت كننده مى يابى.)
|
قِصَّةُ العِشقِ لا انفِصامَ لَها |
فُصِمَتْ ههُنا لِسانُ مَقالْ |
|
قصّه و حكايت عشق محبوب حقيقى امرى است كه نمى توان از آن جدايى داشت. محبّت او با ذات هر موجود و مخلوقى آميخته؛ كه:
٢٦٨٥
«وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»
[٢]: (و مخلوقات را در راه محبّت و دوستى به خويش برانگيخت.)
|
من خود از آغازِ فطرت عاشق ومست آمدم |
بر نتابم رو از اين در تا به وقت اندراج[٣] |
|
و با گفتار هم نمى توان از آن پرده برداشت. آن كه به اين حقيقت راه يافت، دانست عشق او يعنى چه و نتوانست پرده از اين راز بردارد. به گفته خواجه در جايى:
[١]- بحار الانوار، ج ٨٧، ص ١٧٢، روايت ٥.
[٢] - صحيفه سجّاديه( ع)، دعاى اوّل.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٦، ص ١١٣.