جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٠ - غزل ٣٧٥ خوش خبر باش اى نسيم شمال
|
عرصه بزمگاه خالى ماند |
از حريفان و رطل مالا مال |
|
|
عَفَّتِ الدّارُ بَعْدَ عافِيَةٍ |
فَاسْئَلُوا حالها عَنِ الأطْلالِ |
|
كجا رفتند دوستانى كه در بزمگاه عيش و نوش با جانان و در مجالس ذكر، هم محفل بوديم؟ آنان به ديدارش راه يافتند و مرا تنها گذاشتند و رفتند.
و يا بخواهد بگويد: روزگارى است كه عالم از اهل كمال خالى مانده، و نيست كسى تا قدم در طريق الى اللَّه گذارد و با دوست سر و كارى داشته باشد. چه پيش آمده و كجا رفتند؟.
خلاصه آنكه: عدّه اى به وصالش راه يافتند و رفتند، و عدّه اى هم خانه عشق جانان را رها كردند. ببينيد بر سر اين خانه از خالى ماندن از عُشّاق چه آمده؟. (شايد بيت فارسى، بيان بيت عربى باشد؛ و يا بيت عربى تمثيلى است كه بيت فارسى را با كنايه مى خواهد بفهماند.) در جايى مى گويد:
|
خوش بودگر محك تجربه آيد به ميان |
تا سيه روى شود هر كه در او غش باشد |
|
|
ناز پروردِ تنعّم نبرد راه به دوست |
عاشقى شيوه رندان بلا كش باشد[١] |
|
|
سايه افكند حاليا شب هجر |
تا چه بازند شبروانِ خيال |
|
حال كه اى خواجه! به شب هجران و تاريكى آن مبتلا گشتهاى، و ميان تو و معشوق، عالم خاكىات پرده جدايى كشيده، توجّه داشته باش كه از اين ظلمتكده عالم طبيعت، با بيدارى شب و عبادات و مجاهدات مى توانى رهايى يابى و از وصل يار بر خوردار شوى؛ كه:
٢٦٧٤
«يا مُوسى! كَذِبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُحِبُّنى، فَإذا جَنَّهُ اللَّيْلُ نامَ عَنّى،
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٠، ص ٢٠٨.