ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٠٣ - ٢٩ - گفتار معاويه براى ابن عباس كه من تو را براى چهار خصلت دوست دارم و چهار خصلت تو را مىبخشم
نميخواهم تو بودى كه در سخنرانى خود گفتى من بدخواه محمدم خدا اين آيه را نازل كرد كه بدخواه تو دم بريده است تو در دنيا و آخرت دم بريدهاى تو بدخواه محمدى در جاهليت و اسلام هر آينه خدا فرموده است گروهى كه بخدا در روز قيامت ايمان دارند نخواهى ديدشان كه با دشمنان تند خدا و پيغمبر دوستى كنند، تو هميشه با خدا و رسولش سر سختى كردى هر چه توانستى در برابر رسول خدا كوشش نمودى و سواره و پياده خود را جمع آورى كردى تا چون خدا تو را مغلوب كرد و چنبر مكر تو را بگردنت انداخت و نيرويت را سست كرد و مرامت را تكذيب نمود با تأسف از آن دست برداشتى و براى دشمنى با خانوادهاش پس از او تلاش كردى منظورت از دوستى با معاويه همان دشمنى با خدا و رسول صلوات اللَّه عليه است با اينكه دشمنى و حسد ديرين تو نسبت بهمه فرزندان عبد مناف برجاست نمونه تو در اين جا همانست كه شاعر گفته:
|
بمن طعنه زد عمر و خود خوار شد |
بر نره شيرى چه گفتار شد |
|
|
نهاش همسرم تا برم آبروش |
نهام بنده باشد كه گويم خموش |
|
عمرو عاص در سخن شد ولى معاويه سخنش را قطع كرد، گفت اى عمرو بخدا تو مرد ميدان او نيستى همان بهتر كه دنباله سخن را رها كنى عمرو غنيمت دانست و خاموش شد، ابن عباس گفت معاويه او را واگذار تا او را با ننگ و عار چنان داغ كنم كه تا روز قيامت بندگان و كنيزان سرگذشت آن را بگويند و در مجالس و محافل با آن سرود خوانند، ابن عباس گفت اى عمرو و آغاز سخن كرد، معاويه دست بر دهان او گذاشت و گفت تو را سوگند ميدهم كه بس كنى و بد داشت كه اهل شام سخنانش را بشنوند، آخر گفتارش بعمرو اين بود كه اى بنده گم شو تو نكوهيدهاى و از هم جدا شدند.