ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٥٣ - ٢١ - آنان كه پيغمبر را مسخره ميكردند پنج تن بودند
را كشت و او همى فرياد ميزد پروردگار محمد ٦ مرا كشت، مصنف اين كتاب گويد بعضى گفتهاند در خبر ديگر در باره اسود گفته شده كه پيغمبر باو نفرين كرد كه خدا چشمش را كور كند و داغ فرزندش را بدلش گذارد و در آن روز آمد تا بفلان جا رسيده و جبرئيل برگ سبزى بروى وى زد كه كور شد و ماند تا خدا در روز جنگ بدر داغ فرزندش را بدلش گذاشت سپس مرد.
حرث بن طلاطلة- درگاه وزيدن باد گرم از خانهاش بيرون رفت و باد گرم خورد و بيك تن حبشى تبديل شد و بخانواده خود برگشت و گفت من حرثم بر او خشم كردند و او را كشتند و همى فرياد ميكرد پروردگار محمد مرا كشت.
اسود بن حرث شور ماهى خورد و سخت تشنه شد و پى هم آب نوشيد تا شكمش تركيد و مرد و همى فرياد ميكرد پروردگار محمد مرا كشت همه اينها در يك ساعت بود، براى اينكه پيش رسول خدا آمدند و گفتند اى محمد تا هنگام ظهر بتو مهلت ميدهيم و منتظر تو ميشويم اگر از گفته خود برگشتى بسيار خوب و گر نه تو را ميكشيم.
پيغمبر بخانه خود رفت و در را بروى خود بست و از گفته آنها اندوهناك شد همان ساعت جبرئيل آمد و عرض كرد يا محمد خداوند سلام بتو ميرساند و ميفرمايد بدان چه دستور دارى آشكار او بىترس اقدام كن و كار خود را به اهل مكه اظهار نما و آنها را به اسلام دعوت كن و از مشركين روبگردان فرموداى جبرئيل در همين ساعت همهشان پيش من بودند و مرا تهديد ميكردند گفت هر آينه ما آنها را كفايت كرديم، پيغمبر در اين موقع دعوت خود را آشكار كرد، حديث طولانى است، اندازه نياز از آن را نقل كرديم و همه آن را در آخر جزو چهارم كتاب نبوت نگاشتيم.