ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٣ - رابطه روحانى شيخ صدوق با رجال سياست معاصر خود
همان عقيده و ايمان صاحب بن عباد است كه در اثر احساسات مذهبى خود دو قصيده غراء در مدح امام هشتم (على بن موسى الرضا سلام اللَّه عليه) سروده و چون اين دو قصيده بنظر شيخ صدوق رسيد براى صله و جايزه آنها اين كتاب را بنام او نگاشته، در ديباچه سبب نگارش كتاب را چنين تقرير كرده مصنف اين كتاب گويد دو قصيده از قصيدههاى صاحب جليل كافى الكفات ابو القاسم اسماعيل بن عباد بدست من افتاد موضوع آنها اين بود كه سلام خود را بآستان حضرت رضا هديه كرده بود من هم اين كتاب را براى خزانه او كه ببقاى وى آبادان باد تصنيف كردم، زيرا چيزى سراغ ندارم كه نزد او مرغوبتر و مهمتر و بموقعتر از علوم آل پيغمبر باشد زيرا برشته متين آنها متمسك است و بولايت و دوستى آنان چنگ زده، اطاعت آنها را فرض ميشمارد بامامت آنها و احترام و احسان بذريه و شيعه آنان معتقد است.
با تصنيف اين كتاب حق نعمت او را ادا كردم و خود را باو نزديك نمودم، زيرا احسانهاى درخشان و منتهاى فروزانى نسبت بمن دارد با تصنيف اين كتاب تقصير خدمتى كه در حضرت او دارم جبران كردم و منتظرم عذر مرا بپذيرد و از تقصيرم بگذرد و اميد و آرزوئى كه در باره وى دارم پا برجا دارد خداوند با كرم وجود خود سختيها را آسان كند، در آغاز دو قصيده را مىنگارم زيرا سبب تأليف اين كتاب بودهاند.
من قصيده نخست را با شعر ترجمه كرده و براى فهم پايه عقيده و ايمان اين وزير دانشمند و بزرگ تاريخ ايران و ايمان بنظر خوانندگان محترم ميرسانم، در اين ترجمه برسانيدن مقصود شاعر بيشتر از آرايش شعر اهميت داده شده.
|
اى كه روى سوى طوس بهر زيارت |
در حرم قدس سرزمين طهارت |
|
|
گوى زمن بر رضاى سلام و فرود آى |
بر سر قبر شريف شاه كرامت |
|
|
مىخورم اكنون قسم بذات خداوند |
از سر اخلاص و دوستى و ارادت |
|
|
گر كه مرا اختيار بودى از خود |
بود بطوسم هميشه رحل اقامت |
|
|
كوچ كنان عزم خويش جزم نمودم |
تا كه ز خاكش برم برى ز صلابت |
|
|
مشهدى آگنده از زكاء فرشته |
همدم نور و فروغ و عز و امامت |
|
|
از تو كه هستى امام و زاد امامان |
از پس ظلمت دميده صبح سعادت |
|
|
ز آن كه بديدم بچشم خود كه نگون شد |
در پس هم از كف نواصب رايت |
|
|
حق شما را من آشكار نمودم |
حق نتوان برد از ميان بشرارت |
|
|
زاده پيغمبرى كه كند خداوند |
با كف او ريشه ستمگر و غارت |
|
|
زاد وصييى كه در فضيلت و ايمان |
از ديگران در ربود گوى رشادت |
|
|
فخر و شرف از ويست بىكم و نقصان |
بيغش و حيلت و راست مجد امامت |
|
|
ناصبيان چون يهود و بدتر از آنان |
چون چو مجوسان گرفته راه ضلالت |
|
|
دفن نمودند در قبور كسانى |
كو همگى بوده غرق كفر و نجاست |
|
|
بايدشان افكنند دور و يا گور |
در بر قبر يهود و گبر بعادت |
|
|
عالمشان در مقام بحث چه گاوى |
يا كه چه گاميش پر ز جهل و بلادت |
|
|
چون كه تأمل كنى بشوم جبينشان |
هست ز شيطان در آن نشان شراكت |
|
|
صوت اذان فرق كى نهند ز ناقوس |
نامتان ار بر شود در آن بولايت |
|
|
كوه يقينيت و من بدان متمسك |
تا دم مردن نه بلكه تا بقيامت |
|