ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٠٢ - ٢٩ - گفتار معاويه براى ابن عباس كه من تو را براى چهار خصلت دوست دارم و چهار خصلت تو را مىبخشم
ترين افراد اهل عالم بودم، اى معاويه هرگز با خود خيال ميكردى كه پسر عمم امير مؤمنان و بزرگ اوصياى پيغمبران را كه مهاجر و انصار، نيكان و اخيار گردش فراهم آمده بودند واگذارم و بتو پيوندم اى معاويه چرا؟؟!! در دين خود شك داشتم؟ طبع من سرگردانى داشت؟ يا آنكه از كشته شدن در راه حق دريغ ميداشتم؟
و اما آنچه راجع بواگذاشتن عثمان ياد آور شدى، كسانى كه با او از من نزديكتر و قوم و خويشتر بودند او را واگذاردند و يارى نكردند من بنزديكترها و دورترها تأسى كردم من با هجومكنندگان با او شركت نكردم بلكه مانند صاحبان مردانگى و مروت دست از او بازگرفتم و اما آنچه ياد آور شدى راجع بكوشش من بر ضد عايشه، رسول خدا باو دستور داد در خانه خود بنشيند و پشت پرده بماند، عايشه پرده را دريد و با پيغمبر مخالفت ورزيد و آنچه را ما با او بجا آورديم روا بود و اما آنچه گفتى كه من زياد را از تو نفى كردم و او را برادر تو ندانستم، از راه موافقت دستور رسول خدا، بود رسول خدا او را از تو نفى كرده و برادر تو ندانسته زيرا فرموده كه فرزند از آن صاحب رختخوابست كه شوهر شرعى زن باشد پاداش مرد زناكار سنگسار است، از اينها گذشته اكنون من دوست ميدارم آنچه تو را شاد كند، هر امرى باشد، عمرو بن عاص دنباله سخن را گرفت، گفت يا امير المؤمنين ٧ بخدا يك آن تو را دوست نداشته همانا زبانى چرب و گويا دارد و هر طور بخواهد آن را ميگرداند و مثل تو با او همانست كه شاعر گفته است يك بيت شعر هم خواند.
ابن عباس گفت عمرو عاص خود را ميان استخوان و گوشت و ميان مغز و پوست در آورد، گفت اكنون بايد بشنود، با پهلوانى روبروشدهاى بخدا اى عمرو براى خدا ترا دشمن ميدارم و از آن عذر