ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١١٨ - ٣٧ - حديث سه نفرى كه بلات و عزى سوگند خوردند كه رسول خدا را بكشند و على(ع) در برابر آنها قيام كرد
مأمور ميشوم هم اكنون جامه خود را ميپوشم. پيغمبر فرمود نه، اين جامه و زره و شمشير من حاضر است جامه خود را در برش كرد و عمامه را بسرش بست و شمشير را حمايل او كرد و بر اسب خود سوارش نمود و بيرون رفت، چند روز گذشت كه نه جبرئيل از او خبرى آورد و نه از اطراف خبرى از او رسيد، فاطمه زهرا حسن و حسين را برداشت و حضور پيغمبر آمد و عرضكرد مبادا اين دو بچه را يتيم كرده باشى؟ اشك از چشم پيغمبر جارى شد و شروع بگريستن كرد سپس فرمود.
اى مردم هر كس خبرى از على براى من بياورد او را ببهشت مژده ميدهم، مردم در جستجوى على متفرق شدند، چون پيغمبر را سخت نگران ديدند، عامر بن قتاده حضور پيغمبر برگشت و مژده مراجعت على را آورد امير المؤمنين داخل شد با دو اسير و يك سر و سه شتر و سه اسب جبرئيل نازل شد و بپيغمبر از جريان كار او خبر داد، پيغمبر فرمود يا ابو الحسن ميخواهى بتو خبر دهم كه چه كردى، منافقين گفتند تا اين ساعت در حيرت بود اكنون ميخواهد سرگذشت او را براى او نقل كند سپس فرمود يا ابو الحسن تو خودت سرگذشت خويش را نقل كن تا گواه اين جمع باشى عرضكرد بچشم يا رسول اللَّه چون وارد وادى شدم ديدم اين سه تن بر شتران سوارند بمن فرياد زدند كيستى؟ گفتم على بن ابى طالب پسر عم رسول خدايم، گفتند ما رسول خدا را نمىشناسيم كشتن تو با محمد پيش ما برابر است سپس اين مقتول بر من حمله كرد و ميان من و او چند ضربت رد و بدل شد و باد سرخى وزيد كه در آن آواز شما را شنيدم فرموديد يقه زرهش را براى تو قطع كردم بزن بشانهاش، زدم و كارگر نشد سپس باد سياهى وزيد كه در آن آواز شما را شنيدم. فرموديد زرهش را بالا زدم برانش بزن ضربتى برانش زدم كه آن را قطع