ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٨٢ - ٢٢١ - ذكر نورى كه بخش بسه شده
را زنده نگهدارد و در برابر مخالفان خود دارى كند بمجرد اينكه بيك شبهه و اشكالى برخورد كند فورا دچار ترديد و شكست مىشود و شاگرد ديگرى كه نه چنانست و نه چنين ولى غرق لذت رانى و دنيا دوستى است، مهار گسيخته شهوت و دلباخته جمع كردن دنيا و پسانداز كردنست، اينان هيچ كدام مبلغ و دعوتكننده بدين نيستند بچهارپايان بيابانچر همانندترند. اينجاست كه دانش بمرگ استادانش از ميان ميرود بار خدايا، آرى باز هم زمين خالى از حجت نميماند، حجت خدا يا نمايان ولى مقهور ستمكارانست يا در پس پرده نهانست و در ميان موجهاى عميق از ديدهها پنهان، براى اينكه حجتهاى خدا و راهنمايان او از ميان نروند و بيهوده نمانند، آنان چندند و كجايند؟ آنان از نظر شماره هميشه در اقليتند ولى موقعيت آنها از همه بزرگتر است خدا بوجود آنها حجتهاى خود را نگه ميدارد تا آنها را بمردانى شايسته چو خود بسيارند و در دلهاى همانندگان خود آنها را بكارند، اين رادمردان بنيروى دانش تا مغز امور جهان پيشرفتهاند و روح يقين را در آغوش دل گرفته، آنچه در نظر دنيا داران سختست آسان ميشمارند و بآنچه نادانان از آن گريزانند انس دارند بدنهاشان در دنياست ولى جانهايشان شيفته عالم بالا است، اى كميل آنان خليفههاى خدا و مبلغين دين اويند.
هاى هاى من دلباخته ديدار آنها هستم، براى خود و شما از خدا آمرزش ميخواهم.
مصنف اين كتاب گويد، اين خبر را بسندهاى بسيار در كتاب اكمال الدين و اتمام النعمة در اثبات غيبت امام زمان و رفع حيرت نقل كردهام.
٢٢١- ذكر نورى كه بخش بسه شده-
رسول خدا فرمود چون خداى عز و جل بهشت را آفريد آن را از نور عرش آفريد سپس از آن نور گرفت و در پاشيد يك سومش بمن رسيد و يك سومش بفاطمه و يك سومش بعلى و خانوادهاش هر كه در تابش اين نور افتاد بدوستى و ولايت آل محمد راه يافت و هر كس را تابش اين نور فرا نگرفت از دوستى و ولايت آل محمد گمراه و بركنار شد.