تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥٠١ - اشكال عدم امكان اشتداد و تضعّف در جوهر
حاصل مىشود و چنانكه اگر بخواهيم بين دو آنِ از زمان يا دو حد از حركت را تقسيم كنيم، الى ما لا نهاية له قابل تقسيم مىباشد، همچنين بين دو جوهر، انواع جوهريه غير متناهى بالقوه خواهد بود؛ زيرا اگر حقيقت جوهريه سيال باشد هر صورتى آنى مىشود و چنانكه گفتيم بين دو آن، قسمتهاى غير متناهى بالقوه هست، پس بين دو صورت نيز صور غير متناهيه بالقوه خواهد بود و بالقوه بودن در صورت جوهريه جايز نيست؛ زيرا قوام موضوع و هيولى به صورت است. بنا بر اين بايد صورت بالفعل باشد تا عماد و مقوم موضوع باشد و بالقوه نمىتواند بالقوه را نگهدارى كند، ولى بالقوه بودن در اعراضى مانند كمّ و كيف كه در آنها حركت هست عيب ندارد، مثلًا بودن كيفهاى غير متناهى بالقوه بين دو كيف اشكالى ندارد؛ زيرا اعراض مقوم چيزى نيستند تا در تقويم آن فعليت لازم باشد.
حاصل جواب اين است كه: در كلام آنها بين وجود و ماهيت خلط شده؛ زيرا اگر مراد از بقاى نوع در وسط اشتداد و تنقص، بقاى وجود آن باشد ما مىگوييم كه آن باقى است؛ زيرا وجود واحد شخصى مستمر و ليكن سيال است و سياليت با واحديت وجود و شخصيت آن منافات ندارد، پس در عين وحدت و شخصيت آن در هر آنِ مفروضى معنى و مفهومى از آن انتزاع مىشود.
و اگر مراد از بقاى نوع بقاى مفهوم باشد، مىگوييم: مفهوم باقى نيست ولى در عين حال فساد يك جوهر بالفعل و حدوث بالفعل جوهر ديگرى لازم نمىآيد؛ زيرا اختلاف نوعى مفاهيم در صورتى است كه هر يك از مفاهيم به وجود جداگانه موجود باشند و اما در حركت، همه مفاهيم به وجود واحد شخصى زمانى موجود هستند و انتزاع مفاهيم مختلف از واحد شخصى جايز است و چنانكه در اعراض، مثلًا در تسخّن ممكن است از وجود واحد، فاتر و حار و ... انتزاع شود و در لون از يك وجود، يعنى لون سيال، اصفر و اخضر و اسود منتزع شود؛ همچنين از وجود واحد، جوهر و قابل ابعاد ثلاثه و نامى و حساس و ناطق انتزاع مىگردد.
و اما اينكه گفتند: صور بالفعل نيستند، درست نيست؛ زيرا صور آنيّه بالقوه