تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٤٧ - وضع الفاظ براى معانى عامّه
اينكه واجب الوجود نور است، نرسيده باشد و ما را هم از روى نادانى تكفير كند. او در اين ديگر اختيارى ندارد و نظرش مانند نظر ديگران است.
اگر فيلسوفى اينجا نشسته باشد و به حكم عقلى از جهت استحاله انتقال عرض، بداند كه اين رنگ حقيقةً خون است و لو واضع بگويد اين خون نيست بلكه رنگِ خون است سخن واضع براى او مسموع نيست.
ما در اينجا با عرف كارى نداريم، بلكه با حقيقت امر سر و كار داريم و لو عرف نتواند مصداق حقيقى را تشخيص دهد؛ زيرا اينجا فقه نيست كه بر اساس فهم عرف مشى كنيم، اينجا حكمت است و بر اساس واقع حرف مىزنيم.
پس حضرت احديت حقيقةً متكلم است؛ زيرا تكلم براى اظهار ما فى الضمير وضع شده است؛ ضمير هم به معناى دل نيست، بلكه به معناى غيب است؛ زيرا آن سخن كه الفاظ براى معانى عامه وضع شده است در خود ضمير هم جارى است.
كلام را كه واضع وضع نموده اين طور نيست كه نفس انسانى يا تقاطع با دندانها در آن مدخليت داشته باشد و يا صدايى باشد كه زبان با حركت آن را تقطيع كند، بلكه همه اينها از حقيقت كلام خارج است و به هيچ وجه در حقيقت تقويميه كلام، دخيل نيست.
فعلى هذا، ما به يظهر المضمر فهو كلام حقيقةً؛ گرچه در نوع انسان «ما به يظهر المضمر» عبارت از آن مصداق معهود باشد و ليكن خصوصيت مسموعيت و خصوصيت كيفيت در آن دخالت ندارد.
و لذا اگر از اول اين طور متعارف بود كه با اشاره حرف بزنند، همان كلام بود چنانكه فعلًا هم از مصاديق كلام است. چون وجودات، معرِب و مظهر مكنون غيبى هستند كلمات حق مىباشند. چنانكه بعضى از حضرات معصومين عليهم السلام فرمودهاند:
«نحن الكلمات التامّات» [١]
و به همين جهت حضرت حق متكلم حقيقى است، گرچه از اين جهت كه موجد صوت است نيز متكلم است.
[١] اين عبارت را در مجامع روايى نيافتيم، رجوع كنيد به: بحار الانوار، ج ٤، ص ١٥١.