تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٥ - برهان استقامت
مىگوييم اين همان واجب الوجود است.
و اگر بگويند: اين ممكنات معلول سلسله عللى بوده كه در هر دوره و زمان سلسلهاى از علل، سلسلهاى از معلول را تشكيل دادهاند، به طورى كه اين سلاسل علل و معاليل يكديگر بودهاند و دسته كنونى را دسته ما قبل آن و آن دسته را باز سلسله ديگرى كه ما قبل آن است ايجاد نموده و پيوسته به اين نحو ادامه داشته است.
مىگوييم: اگر قبول داريد كه اين سلاسل به چيزى كه علة العلل بوده و علت ديگرى ندارد ختم مىشوند، ما آن را واجب الوجود مىناميم. و اگر قبول نداريد كه اين رشته در لا يزال ختم مىشود و مىگوييد: پيوسته در ازل سلسلهاى قبل از سلسلهاى الى غير النهاية بوده است. مىگوييم: تسلسل لازم مىآيد و تسلسل باطل است. البته بايد مطلب را طورى تتميم نمود كه ادله بطلان تسلسل در اينجا جارى بوده تا تسلسل را ابطال نمايد و به بيان ديگر، تسلسل تعاقبى نباشد كه حكما آن را باطل نمىدانند، بلكه تسلسل ترتّبى باشد تا بتوان آن را با ادله تطبيق و غير آن ابطال نمود؛ چون اگر بگوييم تسلسل تعاقبى است كه سلاسل ما قبل معدوم گشته و از «ايس» به «ليس» تحويل شده و در وادى عدم غنودهاند، ديگر حكم بر معدوم جايز نيست؛ زيرا چه چيز را تطبيق خواهيم كرد؟
مگر اينكه وجودات را مترتبه خيال كرده و اين رشته خيالى را از يك طرف در خيال قطع نموده و از آن يك رشته موهومى درست نموده و آن رشته موهوم در خيال را بر رشته خيالى تطبيق نماييم. اين همه خيالات، نتيجه خيالى به دنبال دارد.
فلذا لازم است تقرير مطلب به گونهاى باشد كه تسلسل ترتّبى بوده تا ادله ابطال تسلسل آن را ابطال نموده و براى رشته و سلاسل نقطه ختمى اثبات شود.
يك بيان مطلب اين است كه عالم طبيعى عالم جسم و جسمانيت است و سابقاً گفتيم جسم نمىتواند فاعل الهى بوده و شىء را از «ليس» به «ايس» آورده و معطى الوجود باشد. عيب ندارد كه فعلًا به اين مطلب هم اشاره كنيم كه چون جسم صاحب وضع است، اگر بخواهد تأثير نمايد، بايد بين او و بين آنچه مىخواهد در آن تأثير كند،