تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٤ - واجب تعالى ما ذاته بذاته لذاته
خود آن ضرورى نبوده و ممكن باشد. و اگر در عين تحقق، لا تحقق و عدم به او نسبت داده شود، اجتماع متناقضين و سلب الشىء عن نفسه لازم مىآيد. پس امكان در باب وجودات بايد به معناى ربط و فقر باشد. و بعد از آنكه اصالة الوجود را محكم نموده و قاعده ايمان ما به نور آن تكميل شده و گفتيم: ماهيات اعتبارى بوده «كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً» [١] و ماهيات و مفاهيم عبارت از حدود وجودات و منتزع از نحوه تحقق و تحصل وجودات است و متحصل و آنكه در دار تحقق تكوّن دارد، اصل حقيقت نوريه وجود است و معجزه از اوست و ماهيت سحر است و به ديده وَهْم، هست مىنمايد و گفتيم: واهمه، ساحر فرعونى است و براى عقل يد و بيضاء و معجزه قائل شديم، و واقعيت را بدون شائبه اعتبار و مجاز، وجود دانستيم.
پس اين هويات و حقايق و موجودات را به نظر عقل نگريسته و با نزع حدود و الوان، ماهيات را كنار گذاشته و عدم هم كه كنار است، آن وقت اصل صرف الوجود را ملاحظه كرده يك حقيقتى را كه نه ماهيت و نه عدم است مىيابيم، به طورى كه ديگر عدم و لا تحقق بر عين اين تحقق راه ندارد. نمىشود اين حقيقة التحقق، عدم كه لا تحقق است باشد؛ زيرا محال است شىء عين نقيض خود باشد و وجود بحقيقته نمىشود عين عدم بحقيقته گردد و اين صرف الوجود عين واجب است كه گفتيم:
واجب آن است كه عدم نيست و معنى ندارد شىء بحقيقته عين لا حقيقت باشد.
البته واجب و وجود دو چيزى كه متحد باشند نبوده، بلكه واجب عين وجود است و آنچه تحقق دارد عين واجب است، پس وجود عين واجب است و آنچه مفهوم هستى بر او صادق است و تحقق پيدا كرده و فرد مفهوم هستى است حقيقت مفهوم واجب و صرف الوجود است؛ چنانكه قبلًا گفتيم كه ماهيت اصلًا خيال بوده و وهم از روى سرسامى آن را تخيل نموده در صورتى كه بيش از اعتبار، حقيقتى ندارد. اصل الوجود و صرف الوجود بدون ملاحظه ماهيات تحقق داشته بدون اينكه نسبت عدم به او تصور گردد.
[١] نور (٢٤): ٣٩.