مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٦٠ - انساندوستی
مطرح نیست. البته در این دو مکتب یک انحرافی هست؛ یعنی آنها میگویند محبت، ولی محبتی که آنها میگویند نوعی تخدیر است. این هم نظریهای است و بعد باید درباره آن صحبت کنیم که آیا محبت به تنهایی برای معیار انسانیت بودن کافی است یا نه؟.
گفتیم در نظریه خلق و خوی، اولین حرفی که در معیار انسانیت مطرح است انساندوستی است. انسان اخلاقی یا انسان بالاتر، انسان فراتر، انسانی است که انساندوست باشد. با این معیار یک مقدار از مشکلاتمان حل میشود. اگر از ما بپرسند: ابوذر را که شما بر معاویه ترجیح میدهید، برای چه ترجیح میدهید؟
دیدیم با معیار اول یعنی ملاک برتری را دانش و آگاهی صِرف دانستن، این ترجیح ما جور درنمی آمد ولی با معیار دوم یک مقدار این مسئله حل میشود. میگوییم:
معاویه انسانی بود فقط در فکر خودش و برای خودش، و انسانهای دیگر را برای اشباع جاه طلبیهای خود به زور استثمار کرده بود. پس او یک موجود خودخواه، خودپسند و خودپرست بود. ولی ابوذر برعکس، با اینکه همه امکانات برایش فراهم بود و همین معاویه حاضر بود بهترین شرایط زندگی را برای او فراهم کند، به خاطر اینکه معاویه حقوق مردم را پایمال کرده بود و برای اینکه به سرنوشت دیگران میاندیشید، با همین معاویه جبّار مبارزه کرد تا آنجا که جانش را بر سر این کار گذاشت و در تبعیدگاه رَبَذه در غربت جان داد. پس اینکه ما ابوذر را انسان میدانیم و معاویه را انسان نمیدانیم بلکه یک حیوان میدانیم، به خاطر این است که معاویه فقط در فکر آخور خودش بود و ابوذر در فکر انسانهای دیگر.
ما چرا علی علیه السلام را یک انسان کامل میدانیم؟ برای اینکه درد اجتماع را حس میکرده، برای اینکه «من» او تبدیل به «ما» شده بود، برای اینکه «خود» او خودی بود که همه انسانها را جذب میکرد. او به صورت یک فرد مجزّا از انسانهای دیگر نبود بلکه واقعاً خودش را به منزله یک عنصر، یک انگشت، یک عصب در یک بدن احساس میکرد که وقتی ناراحتیای در یک جای بدن پیدا میشود، این عضو ناآرام و بیقرار میگردد. و اصلًا این تعبیرات مال خود اوست؛ قبل از اینکه در قرن بیستم فلسفههای اومانیستی این حرفها را بیاورند علی علیه السلام اینها را گفته است.
وقتی که خبردار میشود که عامل او (فرمانداری که از ناحیه او منصوب است) در یک مهمانی شرکت کرده است، نامه عتاب آمیزی به او مینویسد که در