مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨٣ - عواطف انسانی در غرب
عمل کند و پسرش هم آنجا تحصیل میکرد. میگفت: من بعد از اینکه عمل کرده بودم و دوره نقاهت را بسر میبردم، روزی در رستورانی نشسته بودم و در آنجا پسرم به من خدمت میکرد و سفارش چای و قهوه و غذا میداد و دور من میچرخید. در طرف دیگر رستوران، زن و مردی که نشان میداد زن و شوهر هستند پهلوی یکدیگر نشسته بودند و دائماً ما را میپاییدند. یک دفعه که پسرم از جا بلند شد و میخواست از کنار آنها رد شود، دیدم که از پسرم چیزهایی میپرسند و او هم دارد به آنها جواب میدهد. بعد که آمد به او گفتم: آنها به تو چه میگفتند؟ گفت: به من گفتند این کیست که تو داری اینقدر به او خدمت میکنی؟ گفتم: او پدرم است.
گفتند: خوب پدرت باشد! مگر باید این همه به او خدمت کنی؟! پسرم گفت: من با منطق خودشان با آنها حرف زدم، گفتم: آخر او برای من پول میفرستد و من در اینجا درس میخوانم. اگر او این پول را نفرستد، من نمیتوانم درس بخوانم. با تعجب گفتند: از پولهایی که خودش درمیآورد به تو میدهد تا خرج کنی؟! گفتم:
آری، از پولهایی که خودش در میآورد. آنها خیلی تعجب کردند و آنوقت ما را مثل یک غولهای شاخداری که اساساً موجودات عجیبی هستیم نگاه میکردند. بعد هر دو آمدند و شروع به صحبت کرده، گفتند: بله، ما هم یک پسری داریم که سالهاست در خارج است و چنین و چنان است. بعد پسرم بهطور خصوصی درباره آنها تحقیق کرد و معلوم شد که دروغ میگویند و اصلًا پسری ندارند. بعداً گفتند: ما سی سال پیش با هم نامزد شدیم و گفتیم مدتی با هم باشیم تا با اخلاق یکدیگر آشنا شویم؛ اگر اخلاق یکدیگر را پسندیدیم، میرویم رسماً ازدواج میکنیم ولی هنوز فرصت ازدواج کردن پیدا نکردهایم!.
آقای محققی- خدا او را بیامرزد- که مرحوم آیت اللَّه بروجردی ایشان را به آلمان فرستاده بودند، داستانی نقل کرده بود که واقعاً داستان عجیبی است. ایشان گفته بود: جزو اشخاصی که در زمان ما مسلمان شدند، پروفسوری بود که مرد عالم و دانشمندی بود و این پروفسور پیش ما زیاد میآمد و ما هم پیش او میرفتیم. این پروفسور که در اواخر عمر پیرمردی شده بود، سرطان پیدا کرد و در بیمارستان بستری شد. ایشان میگفت: ما و مسلمانهای آنجا به بیمارستان میرفتیم و از او عیادت میکردیم. روزی این پیرمرد زبان به شکایت گشود و گفت: اولین باری که من مریض شدم، آزمایش کردند و اطباء گفتند سرطان است. هم پسرم و هم زنم