مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥٧ - خلاصه ای از نظریات نیچه
نبودند و همان قانون جنگل حکمفرما بود دوران خوبی بود. هرکه قویتر بود ضعیفتر را میخورد و ضعیف از بین میرفت.
در آغاز امر، دنیا بر وفق خواهش مردمان نیرومند میگذشت و ناتوانان، زیردست و بنده ایشان بودند ولیکن نیرومندان اندکند و ناتوانان بسیار.
پس این بسیاری را وسیله پیشرفت خود ساختند و به حیله و تدبیر [١]، اصول رأفت و شفقت و فروتنی و غیرخواهی و مهربانی و عدالت و کرامت را در اذهان به صورت نیکی و درستی و زیبایی جلوه دادند و قبولانیدند تا توانایی نیرومندان را تعدیل کنند و از بندگی آنها رهایی یابند، و این مقصود را بیشتر به وسیله ادیان پیش بردند و نام خدا و حق را حصار آنها قرار دادند.
این نظریه، درست نقطه مقابل نظریه کارل مارکس است. نیچه و مارکس هر دو ضد دین هستند، ولی نیچه مدعی است دین را ضعفا علیه اقویا اختراع کردند تا به اقویا افسار بزنند، چون خودش را طرفدار اقویا میداند، و مارکس که خودش را طرفدار ضعفا معرفی میکند، میگوید: دین را اقویا اختراع کردند برای اینکه جلو شورش ضعفا را بگیرند.
نیچه بعد به سقراط و بودا و عیسای مسیح حمله میکند و میگوید:
اخلاق مسیحی اخلاق بندگی است و اخلاق خواجگی را تباه کرده است، و گفت و گوی برادری و برابری و صلح و رعایت حقوق زنان و رنجبران و امثال این سخنان که امروز در دنیا شایع شده از آن منشأ است و خدعه و تزویر و فریب است و مایه فقر و ضعف و انحطاط میباشد و باید این اصول را خراب کرد و اصول زندگی خواجگی باید اختیار نمود. اصول زندگی خواجگی کدام است؟ فکر خدا و زندگی اخروی را باید کنار
[١] یعنی با حقه بازی.