مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٣٥ - سخنان امام حسین علیه السلام
خیلی هم شنیدهاید. پس از آنکه آن جنگها را کرده است (حمله کرده است، جنگ تن به تن کرده است) و فوق العاده خسته شده است و به واسطه ضربات تیرها روی زمین افتاده و خون زیادی از بدنش آمده و دیگر قدرت روی پا ایستادن ندارد و حداکثر این است که میتواند خودش را روی کندههای زانو بلند کند و به شمشیری تکیه بدهد و دیگر رمق در وجودش نیست، متوجه میشود که گویا میخواهند بروند خیمههای حرم را غارت کنند. به هر زحمتی هست بلند میشود و فریادش را بلند میکند: وَیلَکمْ یا شیعَةَ الِ ابی سُفْیانَ! ای خودفروختگان، ای شیعیان آل ابی سفیان، ای کسانی که خودتان را به نوکری اینها پست کردهاید! وای بر شما انْ لَمْ یکنْ لَکمْ دینٌ وَ کنْتُمْ لا تَخافونَ الْمَعادَ فَکونوا احْراراً فی دُنْیاکمْ اگر مسلمان نیستید، انسان باشید، یک ذره حریت در وجود شما باشد، آزادمرد باشید. گیرم به خدا و قیامت معتقد نیستید ولی این مقدار احساس شرافت در خودتان بکنید. یک انسان شریف، یک کسی که بویی از انسانیت برده باشد دست به چنین کاری که شما زدید نمیزند. گفتند: چه میگویی فرزند فاطمه؟ ما چه کاری برخلاف حریت کردیم؟
فرمود: انا اقاتِلُکمْ وَ انْتُمْ تُقاتِلونَنی وَ النِّساءُ لَیسَ عَلَیهِنَّ جُناحٌ [١].
در خطابههایی که امام در بین راه خوانده است کرامت و بزرگواری موج میزند، از اولین خطابهای که در مکه خوانده است تا آخرین آنها. خطابهای که در مکه خوانده است چنین شروع میشود: خُطَّ الْمَوْتُ عَلی وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقَلادَةِ عَلی جیدِالْفَتاةِ تا آن آخر که میفرماید: فَمَنْ کانَ فینا باذِلًا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلی لِقاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْیرْحَلْ مَعَنا فَانَّنی راحِلٌ مُصْبِحاً انْ شاءَ اللَّهُ [٢]. میخواهد بگوید که اصلًا روح من به من اجازه نمیدهد که این اوضاع فاسد را ببینم و زنده باشم تا چه رسد که بخواهم خودم هم جزء اینها شوم. انّی لا ارَی الْمَوْتَ الّا سَعادَةً وَالْحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ الّا بَرَماً [٣] من برای خودم افتخار میدانم که در میان چنین جمعیتی نباشم. زندگی با این ستمگران برای من خستگی است، ملالت است، کسالت است، افسردگی روح است.
در بین راه خیلی اشخاص با امام برخورد داشتند. صحبتهایی میکردند و اغلب همان نصیحتهای پدرانهای را میکردند که هر تنبلی میکند: ای آقا! اوضاع خیلی
[١] لهوف، ص ١٠٥.[٢] همان، ص ٥٣.[٣] همان، ص ٦٩.