مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٩ - رابطه انسان با طبیعت
حال ما اگر این منطق را بر منطق قرآن هم عرضه بداریم، در عین اینکه بسیاری از جهات مثبت در آن وجود دارد ولی از این جهت آن را لنگ میبینیم که قرآن اینقدر به طبیعت بیاعتنا نیست، بلکه از نظر قرآن آیات آفاق و انفس در کنار یکدیگر است:
سَنُریهِمْ ایاتِنا فی الْافاقِ وَ فی انْفُسِهِمْ حَتّی یتَبَینَ لَهُمْ ا نَّهُ الْحَقُ [١].
البته من قبول دارم که عالیترین و شریفترین معرفتها برای انسان، از درون خود انسان به دست میآید ولی نه این است که دیگر طبیعت چیزی نباشد و آیت حق و آیینه خدا نباشد و فقط دل آیینه خدا باشد؛ بلکه دل یک آیینه خداست و طبیعت یک آیینه دیگر خدا
رابطه انسان با طبیعت
اینجا یک نکته بسیار دقیقی وجود دارد [٢] و آن اینکه رابطه انسان با طبیعت چگونه رابطهای است؟ آیا رابطه انسان با طبیعت، رابطه یک بیگانه با بیگانه است؟
آیا رابطه انسان با طبیعت- حتی بالاتر از رابطه بیگانه با بیگانه- رابطه یک زندانی با زندان و رابطه یک مرغ با قفس است؟ رابطه یوسف با چاه کنعان است؟ این خودش مسئلهای است.
ممکن است کسی بگوید اساساً آمدن انسان به دنیا، یعنی در قفس قرار گرفتن یک مرغ، در زندان قرار گرفتن یک آزاد، به چاه افتادن یک یوسف. پس اگر بنا شود
[١] فصّلت/ ٥٣ [ترجمه: بزودی نشانههای خود را در طبیعت و در جانهای خودشان به آنان بنماییم تا برایشان روشن شود که او (خدا یا قرآن) حق است.][٢] من مخصوصاً در باب مکتب عرفان بیشتر بحثم را ادامه میدهم، زیرا- چنانکه عرض کردم- مکتب عرفان بیشتر با روحهای ما تماس داشته است ولی مکتب فلاسفه مال خودشان و کتابهایشان بوده و بین مردم نیامده است. مکتب عرفان به واسطه ذوق و شور و حرارتی که در آن است و جذبه و زیبایی و جمالی که دارد، در تمام خانهها نفوذ دارد؛ مولوی در همه خانهها نفوذ دارد، سعدی و حافظ در همه خانهها نفوذ دارند. و لهذا این مکتب بسیار خدمت کرده و احیاناً اگر انحراف و لغزشی هم در کلمات بعضی از عرفا باشد- که هست- آن هم به نوبه خود اثر زیادی دارد. از این جهت است که من بحث خود را درباره مکتب عرفان نسبت به مکتب فلسفه بیشتر بسط میدهم.