مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٠٤ - وحدت تجلّی
دل آرا شاهدی در حجله غیب | مبرّا دامنش از تهمت عیب | |
برون زد خیمه ز اقلیم تقدس | تجلی کرد در آفاق و انفس | |
ز هر آیینهای بنمود رویی | به هرجا خاست از وی گفتگویی | |
از او یک لُمعه بر ملک و ملک تافت | ملک سرگشته را چونان فلک یافت | |
همه سبّوحیان سبّوح جویان | شدند از بیخودی، سبّوح گویان | |
از آن لمعه، فروغی بر گل افتاد | ز گل شوری به جان بلبل افتاد | |
رخ خود شمع از آن آتش برافروخت | به هر کاشانه صد پروانه را سوخت | |
ز نورش تافت بر خورشید یک تاب | برون آورد نیلوفر سر از آب | |
ز رویش، روی خویش آراست لیلی | به هر مویش ز مجنون خاست میلی | |
جمال اوست هرجا جلوه کرده | ز معشوقان عالم بسته پرده | |
به هر پرده که بینی، پردگی اوست | قضا جنبان هر دل بردگی اوست | |
به عشق اوست دل را زندگانی | به عشق اوست جان را کامرانی | |
دلی کو عاشق خوبان دلجوست | اگر داند وگر نی، عاشق اوست | |
تویی آیینه، او آیینه آرا | تویی پوشیده و او آشکارا | |
چو نیکو بنگری، آیینه هم اوست | نه تنها گنج او، گنجینه هم اوست | |
«من» و «تو» در میان کاری نداریم | به جز بیهوده، پنداری نداریم [١] | |