مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٥١ - حدیث قدسی
خدای من، مولای من، آقای من! چشمم که به گناهان خودم میافتد، خوف و فزع و ترس مرا فرا میگیرد اما یک نظر که به تو میکنم، رحمت تو را که میبینم، رجا و امید در دل من پیدا میشود؛ من همیشه در میان خوف و رجا هستم، به یک چشم به خودم نگاه میکنم خوف مرا میگیرد، به چشم دیگر به تو نگاه میکنم رجا بر من غالب میشود.
بله، آنها چنین بودند. دو کلمه هم ذکر مصیبت برای شما بکنم.
در عصر تاسوعا لشکر عمر سعد طبق دستور عبیداللَّه زیاد حمله کردند. همین شبانه میخواهند با حسین علیه السلام بجنگند. حسین به وسیله برادرش ابوالفضل العبّاس از اینها میخواهد که یک شب را مهلت بدهند. میگوید: برادر جان! به اینها بگو همین امشب را به ما مهلت بدهند، من فردا میجنگم. من اهل تسلیم نیستم، میجنگم اما یک امشب را به ما مهلت بدهند (وقت غروب بود). بعد برای اینکه گمان نکنند که حسین میخواهد دفع الوقت کند، این جمله را گفت: برادر! خدا خودش میداند که من مناجات با او را دوست دارم. من میخواهم امشب را به عنوان شب آخر عمرم با خدای خودم مناجات کنم و شب توبه و استغفار خودم قرار بدهم.
آن شب عاشورا اگر بدانید چه شبی بود! معراج بود، یک دنیا شادی و بهجت و مسرّت حکمفرما بود. در آن شب خودشان را پاکیزه میکردند، حتی موهای بدنشان را میستردند. خیمهای بود به نام خیمه تنظیف. کسی داخل خیمه بود، دو نفر دیگر بیرون خیمه ایستاده و نوبت گرفته بودند. یکی از آنها- که ظاهراً بُرَیر است- با دیگری شوخی و مزاح میکرد. آن دیگری به او گفت: امشب شب مزاح نیست.
گفت: اساساً من اهل مزاح نیستم ولی امشب شب مزاح است! وقتی که دیگران آمدند این توّابین و مستغفرین را دیدند، میدانید دربارهشان چه گفتند؟ پس از آنکه از کنار خیمههای حسین گذشتند، گفتند (دشمن این حرف را میگوید): «لَهُمْ دَوِی کدَوِی النَّحْلِ مابَینَ راکعٍ وَ ساجِدٍ» [١] مثل اینکه انسان از کنار کندوی زنبور عسل گذشته باشد. صدای زمزمه زنبورها چگونه بلند است؟ صدای زمزمه حسین و اصحابش به ذکر و دعا و نماز و استغفار این گونه بلند بود.
[١] دمع السجوم، ص ١١٨.